Morning Star

Shayan Habibi Viewpoint About Manuscripts , Movie Review And Analysis Of Information Technology

Morning Star

Shayan Habibi Viewpoint About Manuscripts , Movie Review And Analysis Of Information Technology

۱۳ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

آسمان بار امانت نتوانست کشید             قرعه‌ی فال به نام من دیوانه زدند      (حضرت حافظ)

 

گاه فراموش می‌کنم برای چه روی زمین آمده‌ام، هدفم را گم می‌کنم، اسیر قواعد دنیایی و تفاوت‌ها می‌شوم

و اسیر آنچه سبب فراموشی‌ام می‌شود...

 

در حکایتی گویند " پادشاهی فرزندش را برای پیدا کردن مروارید گرانبهایی -که خود در پی یافتنش بود- به مصر فرستاد، شوالیه راه سفر در پیش گرفت و هنگامی که به مصر رسید، عده‌ای دور او جمع شدند و فنجانی به اودادند، او از آن فنجان نوشید و به خواب رفت و فراموش کرد.... مروارید را فراموش کرد، پدرش را فراموش کرد..."

 

من اکنون حالی شبیه به شوالیه‌ی داستانمان را دارم، فراموش کرده‌ام برای چه و اصلاً از کجا به زمین آمده‌ام، خدای خویش را فراموش کرده‌ام، اگرچه خودم درخواست یافتن مروارید را از پروردگارم داشتم اما حالا مروارید گرانبها را از یاد برده‌ام و اسیر گرفتاری‌های کوچک و بزرگ سرزمینم شده‌ام. اسیر تفاوت‌ها، تبعیض‌ها و مانند این‌ها شده‌ام.

زمان برایم همچون متروهای سریع‌السیر شهرمان می‌رود، من می‌دوم اگرچه پیداست نمی‌رسم... در تن خستگی عمیقی احساس می‌کنم و انگیزه‌های کوچک مادامی مرا به حرکتی پویا وا می‌دارد، اما این روزها انگیزه‌ها هم تاریخ مصرفی کوتاه دارند و هنوز ماشین تولید انگیزه دست کم در سرزمین من یافت می‌نشود....


به شهر شلوغ و پر سروصدا نگاه می‌کنم، همه چیز را تصنعی می‌یابم، صداها همچون وهم‌هایی ناباورانه، گوشخراش... آدم‌ها همگی بلااستثنا ادا درمی‌آورند، و هرچیزی که ذره‌ای از تصنعی بودن فاصله دارد و در حال‌و‌هوای فانتزی امروز اندکی حقیقی می‌گراید، درحال کمیاب شدن بلکه هم نایاب شدن است. مثل برف و بارانی که نمی‌بارد و درختانی که در هیاهوی غبارها قایم باشک بازی می‌کنند.... رنگ‌ها همه حدی به‌سوی یک رنگ واحد شبه خاکستری میل می‌کنند...

و من اسیر همین امروزم و برده‌ی زندگی امروز و بساط تصنعی‌اش تا فراموش کنم " از کجا آمده‌ام و آمدنم بهر چه بود... "


شایان حبیبی اردیبهشت 1394


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۴ ، ۱۷:۲۸
shayan habibi


کمی دشوار است بخواهم از منی برایتان بگویم که حتی خودم هنوز به درک کاملی از او نرسیده‌ام،

گاهی دوستش دارم، گاهی از او متنفر می‌شوم...

گاهی با نکته‌ی شیرینی قند در دلم آب می‌کند و گهگاهی با کنایه‌ای تا مدت‌ها غمگینم می‌کند.

گاهی برایش اشک می‌ریزم و افسوس گذشته‌اش را می‌خورم
و گاهی دل‌شوره‌ی فردایش، آرامش امروزم را سلب می‌کند.


چیزی که تا امروز درباره‌ی او برایم بدیهی شده‌است، اینست که او عاشق است...

او عاشق زندگی‌ست و همه‌ی تلاشش این است که قدر ذره‌ذره‌ی این هدیه‌ی خدایی خویش را بداند،

او عاشق شعر و ادبیات است و پرشور می‌خواند و پرشورتر بازگو می‌کند،

او عاشق حکمت و فلسفه است و رشد عقلی‌اش را بدان وابسته می‌داند،

او عاشق عرفان الهی‌ست، اگرچه خود را لایق این عشق نمی‌داند،

او عاشق تاریخ است و آن را آینه‌ای اعجاب انگیز می‌داند که آینده در آن نقش بسته‌است،

او عاشق دنیای مجازی‌ نیست اگرچه آن را مکمل و لازمه‌ی دنیای واقعی می‌داند،

او عاشق آیتی‌ست چون آن را در زندگی امروزش از نان شب واجب‌تر یافته‌است،

و او عاشق سینماست و می‌گوید در عالم آن گذشته برایم چون تپه‌ای بوده که از آن پایین رفته‌ام و آینده همچون تپه‌ای که از آن بالا رفته‌ام...! من فراتر از دنیای محسوس‌مان را در این عالم درنوردیده ام.


این مقاله‌ای بود " درباره‌ی او " ، اویی که از من هم به من نزدیک‌تر است.

 اگرچه راهی طولانی برای شناختش در پیش دارم...


شایان حبیبی - 31 تیر 1394

 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۴ ، ۱۱:۰۰
shayan habibi

سبک خودت را خلق کن ، بگذار منحصر به فرد برای خودت باشد و قابل شناسایی برای دیگران .


چند وقتی بود علاقه داشتم مقاله‌ای درباره‌ی ارسن ولز و سینمایش بنویسم اما مشغله‌های مختلف امان نمی‌داد تا بنشینم و چند خطی از آنچه از این فرد مرموز تاریخ سینما فهمیده‌ام با شما در میان بگذارم، سرانجام در یک شب تابستانی آرام چشمم به تلویزیون افتاد و یکی از شبکه‌ها داشت همشهری کین رو پخش می‌کرد، این بود که  به یاد عهد دیرینه با خودم افتادم و شروع کردم به نوشتن آنچه تا کنون خوانده‌اید (:

خب بریم سراغ ارسن ولز و به نظر من مرد مرموز تاریخ سینمای امریکا، مردی که ظاهر مغرور، خودپسند و با اعتمادبه‌نفس کاذبش خبری از باطن مظلومش در تاریخ سینما نمی‌دهد. البته حقیقت این است که او در طی فعالیت هنری‌اش یک مبارز تمام‌عیار بود، شجاعت و ایستادگی او در برابر سیاست‌های متعدد نظام‌های استودیویی تا ابد ستودنی‌ست.

وقتی منتقدان و دانشگاهیان درباره او صحبت می‌کنند دچار احساس غمناکی می‌شوند که به زبان آوردنش کاری بس دشوار است. ناراحتی و افسوس آن‌ها به خاطر این نیست که او را فیلمساز بزرگی نمی‌دانند، بی‌شک نبوغ این کارگردان بزرگ بارها و بارها بر تمامی آن‌ها ثابت شده‌است ، اما آنان هنوز برای فیلم‌هایی ناله و زاری می‌کنند که می‌توانستند وجود داشته باشند. عجیب است چرا آن‌ها روی فیلم‌هایی متمرکز می‌شوند که وجود ندارند. این فضای ناامیدی و انتظار برآورده نشده از آنجا نشأت می‌گیرد که وقتی ولز چشم از جهان فروبست، تعداد قابل‌توجهی فیلم ناتمام باقی گذاشت، اما به راستی چرا او فیلم‌هایش را تمام نکرد... مطمئناً دلیل این امر فقدان تلاش او نبود. او صدایش را به رادیو و آگهی‌های تبلیغاتی‌، توان بازیگری‌اش را به صورت یکسان به فیلم‌های خوب و بد و حضورش را میزگردهای تلویزیونی اجاره داد تا سرمایه لازم برای فیلمیرداری بیست دقیقه‌ی دیگر از اتللویا پنج دقیقه‌ی دیگر ازسمت‌دیگرباد فراهم کند.


او هرگز ازسوی یک تهیه کننده یا استودیو حمایت دائمی نداشت و هیچوقت هم بعنوان کارگردان تجاری‌ساز مطرح نبود اما سینما او را فقط به عنوان یک بازیگر می‌خواست تا خیلی برایشان دردسرساز نباشد.

ولز نظریه‌پردازی بود که می‌خواست فیلم‌هایی بسازد که برایش معنایی داشته باشد، تا آنچه به عنوان تعالی روح در سالن‌های محصور تئاتر تجربه کرده‌بود اینک در قالب آثار بزرگ سینمایی به جهانیان عرضه کند، اما استودیوهای فیلمسازی هالیوود تصمیم گرفتند تأمین مالی این تراژدی‌های شخصی را متوقف کنند. ولز از سیستم آن‌ها بیرون رفت و تصمیم گرفت خودش بودجه‌ی فیلم‌هایش را فراهم کند و همین امر سبب شد او به یکی از اولین فیلمسازان مستقل امریکا در زمانی که هنوز چنین مفهومی وجود نداشت بدل شود...! آری ارسن ولز را باید از نو بشناسیم، همچنین آثارش را.

همه انکار می‌کنند که من یک نابغه‌ام، در حالی‌که درگذشته کسی مرا به این عنوان نخوانده‌است...!  (ارسن ولز)

 

 

شایان حبیبی- تیرماه 1394 ادامه دارد...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۴ ، ۱۹:۲۲
shayan habibi


شانه های ظریف این مرد بزرگ روحانی را باید بوسید. او بزرگترین ماراتن تاریخ سیاسی ایران را با موفقیت پشت سر گذاشت. او بی شک "کارگردان" تمام مذاکرات بود. و حالا تاریخ به احترام روحانی و ظریف ایستاده است...

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست.
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...

و یک تسلیت جانانه خدمت دلواپسانی که هم اکنون در بند بند وجودشان سوزش شدیدی احساس میکنند، علی الخصوص آنها که صداوسیمای به گل نشسته مان هم پشتشان است.
.
و امید تنها بذر هویتمان نبود
که شیرینی پیروزیمان شد

 

23 تیرماه 1394 15:37 بعداز ظهر

عنوان نگاره: امید مرد روحانی

 



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۴ ، ۰۱:۵۱
shayan habibi



من به تو میتابم، تو نترس از تابش


تو بترس از خوابی که درآن نور نباشد هرگز

 



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۴ ، ۲۱:۵۵
shayan habibi


ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم
از بد حادثه این جا به پناه آمده‌ایم.


ره رو منزل عشقیم و ز سرحد عدم
تا به اقلیم وجود این همه راه آمده‌ایم .


سبزه خط تو دیدیم و ز بستان بهشت
به طلبکاری این مهرگیاه آمده‌ایم .


با چنین گنج که شد خازن او روح امین
به گدایی به در خانه شاه آمده‌ایم .


لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست
که در این بحر کرم غرق گناه آمده‌ایم .


آبرو می‌رود ای ابر خطاپوش ببار
که به دیوان عمل نامه سیاه آمده‌ایم .


حافظ این خرقه پشمینه مینداز که ما
از پی قافله با آتش آه آمده‌ایم .

 

حضرت حافظ

 





۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۴ ، ۲۱:۵۲
shayan habibi




خوش آنکه وصال تو میسر شده باشد
چشمم به جمال تو منور شده باشد

ریزم ز مژه اشک دمادم که بشویم
گر غیر جمال تو مصور شده باشد

 

حضرت سعدی

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۴ ، ۲۱:۵۰
shayan habibi



رزق حق حکمت بود در مرتبت

کان گلوگیرت نباشد عاقبت


این دهان بستی دهانی باز شد

کو خورندة‌ لقمه‌های راز شد


غم خور و نان غم‌افزایان مخور

زانک عاقل غم خورد کودک شکر


قند شادی میوة‌ باغ غمست

این فرح زخمست وآن غم مرهمست


غم چو بینی در کنارش کش به عشق

از سر ربوه نظر کن در دمشق


بهر روز مرگ این دم مرده باش

تا شوی با عشق سرمد خواجه‌تاش

 


حضرت مولانا

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۴ ، ۲۱:۴۸
shayan habibi



قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده درراه یقین

میترسم از آن که بانگ آید روزی
کای بیخبران راه نه آنست و نه این

 

حضرت خیام

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۴ ، ۲۱:۴۶
shayan habibi



همای اوج سعادت به دام ما افتد 


اگر تو را گذری بر مقام ما افتد 


حباب وار بر اندازم از نشاط کلاه


اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد


شبی که ماه مراد از افق طلوع کند


بُود که پرتو نوری به بام ما افتد

 

حضرت حافظ

 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۴ ، ۲۱:۴۴
shayan habibi



این سخن را من از امروز نه‌ گفتم، نه‌ نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم.
حقیقت نه به رنگ است و نه بو،
نه به های است و نه هو،
نه به این است و نه او،
نه به جام است و سبو...
گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم
تا کسی نشنود آن راز گهربار جهان را
آنچه گفتند و سرودند تو آنی
خود تو جان جهانی، گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی ...
که خود آن نقطه عشقی
که تو اسرار نهانی...

 

مولانا یا علی حیدری !

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۴ ، ۲۱:۴۱
shayan habibi




بعد از سماع گویی کان شورها کجا شد
یا خود نبود چیزی یا بود و آن فنا شد

منکر مباش بنگر اندر عصای موسی
یک لحظه آن عصا بد یک لحظه اژدها شد

چون اژدهاست قالب لب را نهاده بر لب
کو خورد عالمی را وانگه همان عصا شد

یک گوهری چون بیضه جوشید و گشت دریا
کف کرد و کف زمین شد وز دود او سما شد

الحق نهان سپاهی پوشیده پادشاهی
هر لحظه حمله آرد وانگه به اصل واشد

گر چه ز ما نهان شد در عالمی روان شد
تا نیستش نخوانی گر از نظر جدا شد

 

حضرت مولانا (کلیات شمس)

 



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۴ ، ۲۱:۳۹
shayan habibi



در دل من چیزی است،
مثل یک بیشه نور،
مثل خواب دم صبح
و چنان بی‌تابم، که دلم می‌خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.
دورها آوایی است، که مرا می‌خواند


سهراب سپهری

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۴ ، ۲۱:۳۷
shayan habibi