Morning Star

Shayan Habibi Viewpoint About Manuscripts , Movie Review And Analysis Of Information Technology

Morning Star

Shayan Habibi Viewpoint About Manuscripts , Movie Review And Analysis Of Information Technology

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نقد» ثبت شده است


مقدمه

هر دمِ این دنیا، خط به خطِ کتابها، وزشِ شمیمِ شعرها و یا نما به نمای فیلمها، همه و همه میخواهند چیزی را به یاد ما بیاورند که از یاد برده ایم! و چگونه ما از یاد برده ایم چیزی را؟

مگر در فرازِ جمجمه هامان، حافظه ای نهفته نیست! یا دلهامان مگر ورای تن، معانی را حس نمیکنند! در جستن چه چیز فرسنگها را میپوییم حالآنکه درونمان بحری، بیداد می‌کند... و ما چون صدفی شده‌ایم که مابینِ امواج دریا می‌جوید، مروارید وجودش را

چه چیز از خاطرم رفته گرچه روشن در خاطرم دارد برق می‌زند، چیست پشتِ هارمونیِ احوالِ روحانیِ شام آخرِ داوینچی، یا در جادوی بافتِ نوایی از پیانوی بتهوون، چیست در بی‌کرانگیِ کمانچه‌ی کیهان کلهر یا حتی در باغچه‌ی همیشه بهاریِ کنجِ بالکنمان، که همچون پر تکرارترین دیالوگ فیلمهای ترنس مالیک مدام می‌گویند به خاطر بیاور... و چه لذتی دارد دمی حتی "به یاد آوردن" ، که ترنّمِ تازه می بخشد به لحظه‌های به ظاهر تکراریِ زندگیمان... که گرما می بخشد به نگاه سراسر سردمان به اطراف و اطرافیان...

و سینما، این هنرِ به "وجد آوردن"، این چنین باشکوه، قادر است قصه‌های به ظاهر تکراری را تا ابد حتی، به گونه‌ای اعجاب‌آور تعریف کند و با بیانی به بلندای بی انتهای آسمان، باز نگاهمان را ورای سنگینی پرده‌های نمایش به‌وجد و به‌پرواز درآورد... نیازی به قصه‌ی تازه نیست، کافیست درایتِ دکوپاژ را دریابی و دوربینی که بی‌هیچ حائلی دارد، با درونِ تو دیالوگ می‌کند، فراتر از تکرارِ تکلّم‌ها.

وَ سینمای معاصر، مبهوتِ مکتبِ ارجاع‌گرایان است و هنرِ درست ارجاع‌دادن... ارجاع به کلمه‌ی از یادرفته‌ی نهفته در آثار گذشته، ارجاع به ماورای محسوسات و اسرار هستی، وَ اعجازِ سینما همین تداعی‌هاست، اعجازی که راز گونه به مخاطبش که روح ماست، می گوید: به یاد بیاور.

 

به حالِ نقد، گریستن باید

منتقد می‌نویسد و ازهمان هنگام که با خَرامیدنِ خودکار خویش، واژه‌ای بر کاغذ می‌نهد دقیقاً می‌داند چه می‌خواهد. اما سوال اینجاست که آیا اصلاً او می‌داند چرا چنین چیزی را می‌خواهد؟ و گریز از پاسخ گفتن به همین سوال ساده که در ذهنِ نویسنده رجوعی به درون می‌طلبد، سبب شده امروز منتقدانی بنویسند بی‌آنکه منتقد باشند، بی‌آنکه دغدغه‌ی نقد در قلمِ هیچ‌یکشان احساس شود. بی‌آنکه هیچ یک از واژه‌هایشان اصالتِ جزئی از کلیت یک اثر هنری باشد. آن‌ها تنها عطش نوشتن دارند بی‌آنکه بدانند برای چه می‌نویسند! مگر نه اینکه امر نوشتن خود پدیده‌ای‌ست درونی که جلوه‌ی بیرونی یافته، مگر نه اینکه نوشتن باید سیری تکاملی بیابد و به همین علت گاه منتقدان بزرگ، سالیانی وقت صرف نوشتنِ نقد یک اثر یا یک فیلم‌ساز کرده‌اند. حال‌آنکه امروز در سرزمین من همه از یافتن مجالِ نقد و نقدِ وضعیت موجود در هر حوزه‌ای  درهراسند. از نقدِ آن‌چه خود به‌عنوان نقد منتشر کرده‌اند در هراسند. آن‌ها بی‌آنکه به پس و پیشِ ماجرا ریزبینانه بنگرند که اساسِ تحلیل است، فقط نشسته‌اند در انتظار ماجرایی جنجالی تا همگی برای استفاده‌ی خنجرگونه از قلم خویش هجوم آورند و بدیهی‌ست با هدف جاری‌ساختن خون جای جوهر.

ناقدان سینمایی مبتنی برهمین روال، نشسته‌اند منتظرِ اکرانی جنجالی تا ناگهان همه دربار‌ه‌اش بنویسند و نگاه گله‌مندانه‌ی خویش را به‌جای نگاه تیزبینانه در معرض نمایش بگذارند بی‌آنکه اصلاً بدانند مخاطبشان کیست و بی‌پاسخی برای چراهای مذکور.

عده‌ای دیگر گویی هرگز در گنجایش ذهن نهفته در جمجمه‌هاشان تعریف نشده که نقدِ نامکتوب فاقد ارزش هنری‌ست. آنها در پسِ همان اکران‌های آلارمیست، فوراً به‌سوی تریبون‌های بی‌اعتبار خود می‌تازند بهرِ موافقت یا مخالفتی تنش‌آلود در جهت ایجاد هیجانی میان اذهان عمومی تا مجال نقد بیش از پیش از کف برود که ساده‌ترین راهش نیز دامن زدن به همین دوئل‌های متشنّج و بیهوده‌ست.

وقتی مجال نقد نباشد روشن است که جامعه دچار چنین اضمحلالی در عرصه فرهنگی، هنری می‌شود و از دورِ پویای دنیای هنر چنان عقب می‌ماند که جبران این فقدان اگر نشدنی نباشد آنقدر طاقت‌فرساست که حسرت و آهِ افسوسی محضِ همان نشدن را می‌طلبد. وقتی سخن از نقد به میان می‌آید عده‌ای آن را ژانری ژورنالیستی می‌خوانند و به فعلیت رسیدنش را مشروط بر نگارش و ماهریّت قلمِ منتقد می‌دانند، آنان نقد فیلم را نوعی زبان روزنامه‌نگارانه می‌خوانند.

به‌راستی تا این حدّ نامعقول کج‌فهمی نقد و سماجت‌ورزیدن در رواجِ مفاهیم موهوم و بی‌معنی، واکنشی را در مردمک چشم حادث است که نامش گریستن. ای دریغ و درد که به حالِ امروزِ نقد، گریستن باید.

جا دارد اندکی صادقانه از خود بپرسیم، به ظاهر نقدهایی که با چنین پیش‌زمینه‌های مبتذل و عقب‌مانده‌ای با سودای تعلیمِ تفکرِ فیلم‌ساز و سپس تربیتِ نگاه مخاطب انتشار یافته‌اند، درعمل پس از انتشار به چه منظور و توسط چه کسانی مورد خوانش قرار گرفته‌اند؟ با چنین گسستی که میان نقد و سینما قائلید، چه پوچ می‌پندارید که فیلم‌سازی‌که مدیومش سینماست می‌نشیند پای خطوط ملعبه‌ی ژانر ژورنالیستی تا تربیت شود!

و تماشاگران فیلم‌ها که انسان‌هایی ذاتاً روشن‌فکر و دارای نوع نگاه مستقل به جهان پیرامون هستند، پس از تماشا با هر گونه دیدگاه مثبت و منفی که پس از بالارفتن تیتراژ در ذهنشان نقش بسته خود در پیِ نظردهی و ارائه‌ی نگرش یونیکِشان به دیگران هستند. آیا آن‌ها میل مواجهه با متنی روزنامه‌ای بهرِ تغییر نوع نگرش و دیدگاهشان به فیلم و فیلم‌ساز را دارند؟ اصلاً فرض کنیم چنین سودای بی‌سودی هم به حقیقت بدل شود و عده‌ای هرچند ناچیز را به خواندن مقاله‌ی ملال‌آور خویش ترغیب‌کرده و نوعِ نگاه فرضاً اصولی خویش را نیز به آنان تحمیل کردیم، آیا هدف نقد این است؟

که تازه ما به همین سطح ابتذال‌گون هم نمی‌رسیم چون مقاله‌های هجو و شبهِ نقدمان امروز کاربردی ریویو نما دارد و خوانده شدنِ اجمالی برخی خطوطش را محتاجِ لمس انگشتانِ مخاطبی‌ست بر صفحه‌ی گوشی‌اش تا منجر شود به اینکه کدام فیلم به سلیقه‌اش نزدیک‌تر است تا بلیتش را بهرِ تماشا در سینما تهیه کند... هیهات که چنین کاربردی حتی مشروط براین است که مخاطبِ مترو سوار کنونیِ ما، مجال و حوصله‌ی گزینش و مطالعه‌ی چند خطی از مقاله را داشته‌باشد وگرنه که کاربردی جز غبارآلودگی در کیوسک‌های روزنامه‌فروشی برایشان متصور نیستم. طبیعی‌ست وقتی هدف فرومایه باشد، نتیجه هم به چنین ابتذالی نزول یابد... و هنگامی‌که سود جستن، اساسِ کارِ هنری باشد، بدیهی‌ست که بسیاری از پرسش‌های بنیادین که باید منجر به تکامل اثر هنری شود، بی‌پاسخ رها می‌شود.

 

نقد به مثابه‌ی اثر هنری مستقل

نقد سینما همچون فیلم‌سازی و فیلم‌نامه‌نویسی همگی در پیوندی بی‌گسست با مدیوم سینما هستند و نقص از همان‌جا شروع شد که نقد را به مدیومی دیگر ربط دادیم و سبب انحراف بینش هنری خود نه تنها نسبت به نقد  بلکه نسبت به سینما شدیم.

هارکورت می‌گوید: (هیچ کس حق ندارد پیش از رسیدن به بینش و شناخت کامل از ماهیت چیزی به آن عشق بورزد یا ازآن نفرت داشته باشد) و نوشتن نقد سینمایی که در حقیقت یک تالیف زیبایی‌شناختی هنری‌ در وصف حالات پیوندگاه سرشتِ ما و طبیعتِ اثر سینمایی است، نیازمند آن است که ماهیت سینما را به‌خوبی بشناسیم تا بتوانیم به گونه‌ای شایسته با آن دیالوگ کنیم. ماهیتِ سینما در لفظ بدیهی است که فرم آن است و به مثابه‌ی روح اثر هنری که برخلاف باور عموم نه ظاهر و شکل بلکه جانی‌ست که در اثر دمیده شده و کاملاً درونی‌ست و قابلِ کشف که چون رازی نهفته در بطن فیلم است. ازآنجا که خلق اثر هنری به‌ویژه فیلم‌سازی و نقد نویسی که موضوع این متن است، امری به شدت درونی‌ست و نمود بیرونی آن مرحله ساده و نهایی آن است، شناخت ماهیت سینما نیز در وهله‌ی اول نوعی خودشناسی و رجعت به درون را در آدمی می‌طلبد. منتقد پس ازاین درون‌گراییِ آگاهانه به گفت‌وگویی خیال‌انگیز با اثر می‌نشیند که دست‌مایه‌ی این دیالوگ‌کردن، نظریه‌ای‌ست که از دکلمه‌ی درونیات مولف در قالبِ واژه‌ها راه یافته.

بعضی می‌پندارند نقد، نگارشی‌ست که می‌تواند فاقد نظریه باشد، حال‌آنکه خلل در پندار آن‌ها از مفهوم کریتیکال منجر به تعریفِ غلطشان از نقد و توهمِ وجودِ گسست بین نقد و نظریه‌پردازی می‌شود.

ضمن اینکه نقد اعلامِ موضع و نظرخواهی نبوده و نیست، اینکه فیلمی مطابقِ سلیقه‌ی منتقدی هست یا خیر و چرایی این موضوع، موجبات سرگرمی، جنجال‌های لحظه‌ای‌ و نابودیِ مجالِ نقدِ درونی‌ست و هیچ جایگاهی در نقد به مثابه‌ی اثر هنری ندارد. بدین ترتیب نقد به معنای درست در فراسوی خود، نظریه یا ترکیبی از عناصر نظریه‌های گوناگون را نهفته دارد که حتی ممکن است خود خالق اثر که منتقد است از وجود آن بی‌خبر باشد و این هم از بارزه‌های ذاتیِ آثار هنری‌ست. با این تعاریف واضح است که هدفِ نقد نه تعلیم و تربیت فیلم‌ساز است و نه مخاطب، چراکه منتقد، آموزگار،ناصح یا مدرسِ سینما نیست. به‌علاوه اصلاً مخاطبِ نقد او، فیلم‌ساز یا تماشاگر نیست. مخاطب منتقد در لحظه‌ی نوشتار تنها و تنها خودِ فیلم است و حدّ فاصل ذهنیت فیلم‌ساز و دنیای فیلم سببِ جریان همان گفت‌وگویی‌ست که میلِ یادآوریِ اسراری نهفته در ناخودآگاه بشر را دارد، گویی تلاقی دنیای فیلم و دنیای منتقد، زمینه‌ی انفجاری ذهنی را ایجاد می‌کند که منجر به خلق اثر هنری مستقلِ او مبنی بر نقد می‌شود. به همان حال که منتقد در سالنِ تاریک سینما نشسته‌است، هیچ‌کس جز خودِ او و فیلم و همان حدّ فاصل مذکور میان دو دنیا وجود ندارد، این فاصله به‌تدریج کمتر و کمتر شده و دنیای فیلم که عینی‌ست و با چشم ظاهری دیده می‌شود با نوعِ جهان‌بینی منتقد که حاصل حال، گذشته و حتی آینده‌ی اوست و با چشمِ باطنی یعنی عقل حاصل می‌شود، شروع به مکالمه می‌کند. پس از آغاز این مکالمه میانِ منتقد و اثر، در همان گامِ نخست اثر شخصی می‌شود و حضور عینی به حضور ذهنی تبدیل می‌شود. این حضور ذهنی دست‌خوشِ فاصله‌ها و تلاقی‌های دو دنیاست که باید در قالب واژگانِ درخور و مناسب بار دیگر قابلیّت عینی بیابد، ضمن اینکه اثر، نهایی نیست. که اگر باشد نقد نیست زیرا که اصلی‌ترین ویژگی این مکالمه این‌است که معنای اصلی وحتی چشم‌انداز معناشناسیکِ اثر به گونه‌ای قطعی و یقینی کشف نمی‌شود.

این گفت‌وگو با اثر آغاز شده و بی‌نقطه‌ی پایانی منتشر می‌شود تا تأویل‌کنندگانِ دیگر (که ممکن است دوباره خود ما باشیم) آن را ادامه‌دهند و همچنان سویه‌ی اصلی و تعیین کننده همان کلامی‌ست که میان ما و اثر منتقل شده و تنها با انتشارِ مکالمه‌های گوناگون با اثر و در گام بعد با ایجاد گفت‌وگویی آزادانه میان تأویل کنندگان (بدون بستگی به ابعاد زمانی و مکانی و حتی حضور خود منتقدها این مکالمه بین خود نقدهایی که ذاتاً جاودانه‌اند می‌تواند شکل بگیرد) راهِ ادراک افق معناشناسیک اثر گشوده می‌شود.

آثار مکتوب منتقدانی چون اندرو ساریس، آندره بازن، رابین وود و... با چنین رهیافتی به تدریج در طول سالیانِ سال به تکامل رسیدند، تا بتوانند در جایگاهی حتی جلوتر از فیلم‌ها به‌عنوان اثر هنری مستقل، جلوه‌ای بی‌تحریف از ادراکات آنها بر صفحه‌ی کاغذ باشد و به ما نشان دهند چگونه جریان فیلم‌سازی می‌تواند در جهت اثبات نظریه‌های اساسی آن‌ها گام بردارد و در قالبِ تصاویر خیال‌انگیز به دنیای نهفته در آثار مکتوبِ آن‌ها ارجاعمان دهد و با این ارجاع زمینه‌ی به‌وجد آمدن از مواجهه با اثر هنری و آن "به یاد بیاور" ذاتیِ نهفته در دل آثارِ هنری را درونمان زنده کند. نقد این‌‌گونه درونی زنده می‌شود تا درونمان را زنده کند...

 

شایان حبیبی / دی‌ماه 95

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۵ ، ۱۹:۳۴
shayan habibi



(( توده حافظه‌ی تاریخی ندارد، حافظه‌ی دسته‌جمعی ندارد... هیچ گاه از تجربیات عینی اجتماعی‌اش چیزی نیاموخته و هیچگاه از آن بهره‌ای نگرفته‌است... در نتیجه هرجا کارد به استخوان او رسیده به پهلو غلتیده، از ابتذالی به ابتذالِ دیگر....   احمد شاملو )) 

(( هنر اساساً خاص است. هنرِ عوام اصلاً معنا ندارد. هنر عوام، هنر نیست، بلکه سرگرمی است و عیش‌وعشرتِ لحظه‌ی آدم را فراهم می‌کند، درحالی‌که هنر، جایگاهِ رفیعی دارد و فقط هم خودش است.  نه با سیاست می‌تواند عجین شود و نه‌سرگرمی....   عباس کیارستمی ))


کاش در گیرودارِ روزگارِ زنگارگرفته‌ی عصرمان، زمان‌هایی برای تفکر بگذاریم و از خود سوال کنیم! سوالاتی که در ابهامِ بی‌جوابیِ این ورطه، خود ذاتِ پاسخند بر افراط‌های ناموجّهمان... کاش دستِ کم بدانیم گاهی نبضِ افکارمان را به انقوزه‌های فریب‌کارانه و مذمومِ چه نرخِ روزشناسانِ نامجرّبی می‌سپاریم... ناگزیرم در این واکشیِ ذهنی از چهارچوبِ نقد کناره بگیرم، حال آنکه آشکارا پیش چشمانم، ساحتِ مقدسِ سینما دراین سرزمین، به منجلابی برای تناولِ حریصانه‌ی بی‌هنرانی بی‌اقناع مبدّل شده.

سوال کنیم ازخود چگونه رضا درمیشیان یک شبه بی‌سابقه‌‌ی سَرِه‌ای تبدیل شد به فیلمسازی صاحبِ‌فکر!!! وجهه‌ای که امثالِ کیارستمی، بیضایی و فرهادی با مدّتِ‌ مدیدی خانه‌نشینیِ تحمیلی و فیلمسازیِ صاحب‌هویت -با اعمالِ شاقّه- به آن نرسیده بودند!

سوال کنیم آیا در "عصبانی نیستم" او واقعاً دغدغه‌ی ملتِ در بحران و رنج‌دیده را به‌دوش می‌کشد یا تنها با روایتی مزوّرانه و ریاکارانه قصد داشته، عقایدِ دلواپس‌گونه‌اش را زیرِ نقابی شعار زده و مسموم، نهفته دارد... و بنگرید که چگونه جریانهای اصلی با پوشاندن آن در جامه‌ی جنجال، عطشی مضاعف در جانِ مردمِ در خفقان و تشنه‌ی اکتِ سیاسی، انداختند. چگونه است که بن‌بستِ پروانه‌ی‌ساخت در مقابل سوژه‌های آکنده از حواشیِ اسمشو نبرِ جامعه برای نام او، همیشه باز است!

اکنون که وی با سودای ‌بی‌سود و ناقصِ سوادِ سینمایی‌اش در سر ، دوباره با سوژه‌ی سراسر سوزانِ جامعه، همچون اسید پاشی به سینما بازگشته، توده‌ی بی‌تأمّل، رقص‌کنان در امیالِ فرصت‌طلبانه‌ی "لانتوری" ، ندیده در شوقِ فریفته شدن، در فرطِ مدامِ انفعالِ فکری، دست‌مایهی سوء استفاده‌ی این سمپاتِ کاذب در توهّمِ موفقیت می‌شود... چرا بیهوده بر چند اکتِ درلحظه ملتهب، بیانِ مستندوار و صحنه هایی اغلب منزجرکننده، تکیه می‌کنیم چنانچه لانتوری با نمایشی‌نابلد، نارسایی‌های فیلم‌سازان پرادّعای امروزمان را در فنِّ‌ بیسیکِ داستانگویی بر حدقه‌‌ی چشمانمان می‌کوبد و با سخیفترین و کلیشه‌ای‌ترین حقه‌ها و حربه‌ها، نیّتِ نگه‌داشتنِ نگاهِ گهگاه، نا ‌آگاهمان را در بطن مبتذلش می‌پروراند...  در دیالوگی باران در وصفِ پاشا می‌گوید: "بچه ها را دوست دارد چون خودش بچه است" ، گرچه همین توجیهِ تصنّعی در بیانِ عشقِ بچگانه و بیمارِ کارکتر نیز در سیرِ زایدِ زوالِ عقلِ او تا مرزِ جنونی بیجا به شکلی ناشیانه، بی تاثیر و تنها ویترینی‌ست ناهنجار و بی تعلّق به "عاشقانه‌ای‌شهری" که شعارِ سانتی‌مانتالِ فیلمهای آقای فیلمساز است.

هر نما عریانیِ فرمیکِ خود را فریاد میزند و شکافی بر نمای قبل چون باتلاقی سراسر ابتذال... دوربین روی دستِ آکنده از تکان، ریتمِ تدوینِ ‌تندگونه‌ و تقطیعِ تصویریِ مکرّر، بازی‌های پریشان و پر تشنّج، دیالوگ‌های به ظاهر قشنگِ در سطح‌ماندنی، همگی در رویه‌ی روایتی در تخریب ساختار‌های دراماتورژی پیش می‌رود و تکرار در وقوع هرآنچه از پیش دانسته، بی‌دلیل ،مدام و معناگریز، بی هیچ ظرافتِ هنری، بی‌هیچ بدعتی در بیان، تنها ماکتی گزافه‌گو در جهتِ همان تصویرسازیِ فریب‌کارانه است، حال‌آنکه سوژه‌ی فیلم که یک معظلِ اجتماعی‌ست دست‌مایه‌ی تحمیل است، شعارگراییِ مفرطِ بی‌ثمر با التهابی در عینیّت بخشیدن که حربه‌های سیاسیِ نهفته‌اش بی تردید توهین به مخاطب صاحب فکر و سینماشناس است...

به گمانم پس از چند سالی که عاشقانه به تماشای سینما نشسته‌ام و عاشقانه‌تر برای اطرافیان بازگو کرده‌ام وَ در راهِ رویاگون‌و بی‌بدیلش دردمندانه دویده‌ام، باید به ناچارجمله‌ی خام‌گونه‌ی دیروزم را پس بگیرم، که "فیلم بد وجود ندارد" ، امروزه فیلم‌های بد و بی‌هویّتِ زیادی به چشمِمان می‌خورند که با بالِ جنجالهای تنیده درپَسِ پرده،‌ در وهمِ پرواز در آسمانِ تابناکِ هنر جولان می‌دهند... غافل ازآنکه به بالِ تزویر اطمینانی نیست و با گذرِ زمان توسط خودِ هنر و صحن سینما پس زده‌ می‌شوند....

آری... فیلم بد وجود دارد و کمتر فیلمی به بدیِ لانتوری!

 

شایان حبیبی
چهارشنبه20 مرداد

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۵ ، ۱۱:۱۸
shayan habibi