Morning Star

Shayan Habibi Viewpoint About Manuscripts , Movie Review And Analysis Of Information Technology

Morning Star

Shayan Habibi Viewpoint About Manuscripts , Movie Review And Analysis Of Information Technology

طعم گیلاس

جمعه, ۲۴ دی ۱۳۹۵، ۰۲:۴۰ ب.ظ

 


بخش اول: پنجره بود و بیرق رویا

(این بخش را زمان سرپرستی انجمن سینما و مستند کانون فرهنگی‌هنری پیام‌نور تهران برای شماره‌ هفتم نشریه مراعات‌بی‌نظیر و پس از اکران فیلم طعم‌گیلاس در فضای دانشگاه نوشتم گرچه قصه‌ی کانون زودتر از انتشار و چاپ این شماره به سررسید.)

 

زمزمه‌های شب در رگ‌هایم می‌رویَد

باران پر خزه‌ی مستی بر دیوار تشنه‌ی روحم می‌چکد...

زمزمه‌های شب، مستم می‌کرد

پنجره‌ی رویا گشوده بود

و او چون نسیمی به درون وزید...

سهراب سپهری


 

شباهنگام پریدم از خوابی خوش و بالا کشیدم کرکره‌ی پلکم را... ساعاتی مانده بود تا اولین اکرانِ پاییزِ امسال...

در سرم ربابیِ باد بود که بیداد می‌کرد و در برم سردیِ ناگهان‌رسیده‌ای، آواز سر می‌داد.

می‌پرسی باد شاید، اما مگر سرما هم آوازی سر می‌دهد؟ می‌گویمت آری... آن شب که تنم رعشه داشت از آن آشِنا آواز...

خیره‌گاهِ نگاهِ خمارگونه‌ام خروشِ عقربه‌ها بود، که ناگهان پریدم از خواب... و سوسوی آفتاب که بر افقِ قالیِ اتاق، وسوسه‌ی طلوع می‌جست. چشمم به پنجره افتاد... وَ انگار پشت پنجره، بیرقی رقصان چون کرانه‌ای بود بر لبِ رویا.

برخاستم با صدای تَق‌تقی از استخوانِ زانوی زار و خسته‌ام که در تکاپو بود، چشم بی‌تابم را برساند به پنجره... به بیرقِ رویا.

آسمانِ آبان، ابر بود و خیابان، خیس از نمِ باران... پاییز باز هم یکسره اسرار بود و راز هرچه بود در رهِ تکرار نبود.

خوشا پاییز که در حال بود و حالَش هم چون گذشته برقرار بود، اما من نه... بی‌قرار بودم و در گذشته ویلان‌ و سرگردان.

آن لحظه سرم پرگاری حیران بود، حلقه‌زنان حولِ آمدن یا نیامدنِ تو... به ناچار کنار آمدم از پَسِ پنجره‌ی رویا و نشستم پشتِ میز تا چند خطی بنویسم برایت. که اگر نیامدی، شب از همین پنجره بدهم نامه را به باد تا برساند به دستانت... به چشمانت.

بی‌امان رِکوردرِ گوشی را روشن کردم... از برای ضبطِ سکوتِ اتاق که در آن لحظه آمیخته بود با تَق‌تقِ خودکارم روی میز و گهگاه صدای خِش‌خشِ کاغذم زیر لمسِ همان خودکار... که جوهرش رو به اتمام بود مثلِ وقتم برای ختمِ این خیال...

سهمم از صبح‌گاهِ خیابان، سکونِ تردّد بود و راه بی‌انتهایی تا دانشگاه و پاتوقِ مجاورش. خیره‌گاه نگاهم این‌بار عقربه‌های ساعت مچی بود... که بی‌حرکت ایستاده بود. ساعتم سالم بود اما زمانش روی وقتِ تنهایی من راکد بود...

تا ناگهان صدای تورا از پشت سر شنیدم در چند قدمیِ حیاطِ دانشگاه. برگشتم و چشمم افتاد به جفتی گیلاس در دستت...

و چشیدنِ طعم گیلاس از دستانِ تو که نه شیرین بود و نه تلخ... رویا بود. رویایی که از ازل در سر داشتم.

   

بخش دوم: طعمِ پاکِ اشارات

(انتخاب عنوان این بخش براساس شعری‌ست سروده‌ی سهراب سپهری)

 

بیزارم از زبان

زبانِ تلخ... زبانِ تند

از زبانِ دستور

از زبانِ کنایه

با من... به زبانِ اشاره

سخن بگو

عباس کیارستمی



 

مدّت کوتاهی می‌گذرد از زمانی که کیارستمی را از دست داده‌ایم وَ دراین مدّت کوتاه بیش‌ازپیش همه‌جا سخنِ او در میان است، از تریبون‌های رسمی کشور چون صداوسیما گرفته تا نشریات و تالیفات‌ِ تازه... در بخش عمده‌ای ازاین سخن‌ها به شکل جهل‌انگارانه‌ای با سینمای او مخالفت و حتّی موافقت می‌شود که در هر دو مورد مجالِ نقد و تحلیل هدر می‌رود و عمق‌نگری دردلِ جنجال‌ها رنگ می‌بازد... در این بین تندیِ برخی مخالفت‌ها، نطقِ تازه می‌طلبد و برخی دیگر، خاموشیِ مدام... گفتنِ عبارات آشنایی چون هویت و منطق نداشتنِ دنیای رئالیستیِ فیلم، پیام کیارستمی چیست، به نقاشی می‌ماند اما سینما نیست و مانندِ اینها، تنها به‌دلیلِ عدمِ درکِ سینمای مدرن، سبکِ فیلمسازان این دوره و دگرگونی‌های سرمشق‌های سینمای کلاسیک است.

اما کجاست زمینه‌ی گسستِ سینمای مدرن و کلاسیک و چرا تماشای آثار سینماگران صاحب سبکِ سینمای مدرن به گفته‌ی بابک احمدی (نویسنده و منتقد) به پرورشِ نگاه و رعایتِ آدابی پیش از تماشا، نیاز دارد.

چطور سینماگری چون روبر برسون یا آندری تارکوفسکی می‌توانند در بنیان سینماتوگرافیک چون هنری مستقل اصولی از سرمشق کلاسیک را زیر پا بگذارند و حتی کلام در سینما را به ‌گونه‌ای اعجاز انگیز (ونه فقط اعجاب انگیز) دگرگون سازند!

نئورئالیست‌ها از زاویه دیگر... موج نو از سویی دیگر...

اگر چه هنوز تماشای نخستین تصویر از مادر در فیلمِ آینه‌ی تارکوفسکی یادآورِ زنان در آثار جان فورد است و نقش پایه‌ایِ سینمای کلاسیک غیرقابلِ‌انکار... اما با این حال سینمای مدرن از سویه‌هایی مهمی از سینمای کلاسیک گسسته است. لازم به ذکر است برخلاف باورِ عموم، ریشه‌ی این گسست در پرداخت به جهانِ ذهنی و زندگی درونی آدمی نیست. مگر هیچکاک در سرگیجه‌اش یا فورد در مردِآرام و نمونه‌های مشابه دیگر سراغِ همین درون‌گرایی نرفته اند؟ در واقع نکته اینجاست که راهیابی به این جهانِ ذهنی در کار جسورترین فیلم‌سازان سینمای کلاسیک با باور به نظریه‌ی ارسطوییِ تقلید، با پیروزیِ مسلّمِ (واقعیت) همراه است.

تمامی انحراف‌ها، گریز از واقعیت‌ها و رویاپردازی‌ها در پیکر یک کلّیتِ واقعی جای‌ می‌گیرد. پس وجود آن گسستِ مذکور نه به خاطر تکیه بر روایت‌های خطی و استوار در سینمای کلاسیک وَ نه به دلیل راه نداشتن ذهنیت و درون‌گرایی‌ در آن است، بلکه تفاوت در اینجاست که بر خلاف تکیه‌ی سینمای کلاسیک بر واقعیّت، سینمای مدرن واقعیّت را رها کرده و به بیان درست‌تر عینیّت را تابعِ ذهنیّت می‌سازد. آنگاه با ابهامی ذاتی روبه‌رو می‌شویم که نه به علّتِ ناتوانی فیلمساز در عینی‌سازی و داستان‌‌گویی بلکه به‌علّتِ (بی‌مرزی)ِ میانِ رویا وَ واقعیّت پدید آمده.


 

  نمایی از خانه‌ی دوست کجاست (1365)        نمایی از طعمِ گیلاس (1376)

 

این بی‌مرزی مرواریدِ سینمای مدرن است. در طعمِ گیلاسِ کیارستمی این ذهنیّت است که بر واقعیت عینی پیروز است... وَ بیانِ او که فراتر از گونه‌های اُبژه و سوبژه، در سطحِ بیانی مستقل او مبتنی بر اشارت است نه از نوع صراحتِ سینمای کلاسیک... اشارتی که گویا و روشن است برای مخاطب، به یاد بیاورید سکانسِ انعکاس نور پنجره بر دیوار کاه‌گلیِ خانه دوست کجاست را، یا صحنه‌ی خاک‌ریزی و صلابتِ‌ سایه‌ی شخصیت در طعم‌ِگیلاس. به رویا می‌ماند پنجره‌ای که کیارستمی از دریچه‌ی آن به جهان می‌نگرد، تو گویی او دیگر نیاز ندارد بنشیند، بیندیشد که برای محتوایی در ذهنش چه فرمِ سینمایی برگزیند... بلکه او با نگاه کردن به جهان اطرافش می‌آفریند و نوعی همبستگی و یگانگیِ درونی میان فرم و محتوا در ذهنیت او برقرار است که در دل آثارش عینیت یافته. ( نگاهِ نقاش را داشته باش، نقاش با نگاه کردن می‌آفریند... روبر برسون)

و به راستی مبهوت مانده‌ام این سیالیتِ رویا در واقعیّت را در بی‌مرزیِ با هم چون پنجره‌ای که تصویر رویاگونش فریم به فریم در قاب سینماییِ کیارستمی تکثیر می‌شود... وَ این سینماست نه نقاشی... مگر نه اینکه ما در نقاشی از سکون به حرکت می‌رسیم! همه‌ چیز بر پرده یا دیواری ثابت، کنار یکدیگر آمده‌اند تا در رویای من به حرکت درآیند. اما در سینمای کیارستمی همه‌چیز بر پرده‌ای پویا در حرکت است تا در رویای من به تصویری ثابت از قرصِ ماه، غروب آفتاب، تک‌گلِ سرخی در گلدان و یا جفتی گیلاس منتهی شود...

و پس از این سکون، بازگشت صورت می‌گیرد... بازگشت به واقعیت پس از سر زدن به پنجره‌ی خیال و این واقعیت است که به خیال من نیز اعتبار می‌بخشد.

(در واقع با رویا کردن تو از دیوارهای صعب‌العبور می‌گذری بدونِ اینکه اثری به‌جا بگذاری و برمی‌گردی، باز برگشتن... به نظر من ما میگیم وقتی میریم بیرون چرا برمی‌گردیم در واقع، و این همون اعتبارِ واقعیته که تو باید برگردی به واقعیت و ببینی واقعیتت چیه... در واقع از طریق رویا کردن این شانس رو داری که تحمل بکنی بعضی از سختی‌های زندگی رو که غیرقابل تغییر اَند، یعنی میری بیرون رویا میکنی وَ تروتازه‌تر برمی‌گردی مثلِ فضای اتاقی که خفه و بسته‌ست، پنجره‌ای رو باز می‌کنی رو به بیرون و اجازه میدی که هوا داخل اتاق بشه و خودت نفس می‌کشی... رویا یه پنجره‌ست به نظر من به زندگیِ ما...  عباس‌کیارستمی)


میزانسن و مونتاژ در سینمای کیارستمی: در سینمای رئالیستی میزانسن مهم‌ترین نقش را دارد چراکه خصوصیت آدم‌ها، روابط بینشان و تحولات شخصیتی حائز اهمیتِ وافری‌ست. شالوده‌ی ساختار تصویری در این نوع سینما مبتنی بر لانگ شات‌ها و نماهای عمومی‌ست و آدم‌ها در زمینه‌ی آن بازتاب یافته‌اند.

کلوزآپ در سینمای رئالیستی فاقد آن نقش درون‌گرایانه در سینمای غیررئالیستی‌ست که کرکتر را از زمینه‌ی زندگی واقعی‌اش جدا و انتزاع می‌کند. در اینجا کرکتر را دقیقاً در زمینه‌ی زندگی واقعی می‌بینیم. دراین مولفه‌ها سینمای کیارستمی در میزانسن پیرو سینمای رئالیستی‌ست، اما در سینمای او میزانسن مهم‌ترین نقش را ندارد (برخلاف سینمای رئالیستی) چون اهمیتِ مونتاژ نیز در آثار او با میزانسن برابری می‌کند و اغلب تدوین آثارش را نیز خودش انجام داده‌است. مونتاژی که انگار رنگ و بوی موجِ نویی به خود گرفته. طعمِ‌گیلاس به یقین حال و هوایی درون‌گرا دارد و ما شخصیت فیلم را همچنان در گذار از یک رشته‌ی فکری در صحنه‌های گوناگون می‌بینیم. هدف کیارستمی آشکار کردنِ ریشه‌های واقعیت به واسطه‌ی موضوع، کار، واقعه یا دیگر کرکترها نیست. بلکه این خود شخصیت است که در حوزه‌ی اصلی توجه قرار دارد و در برخوردش با هستی، تجربه می‌کند. این نوع نگاه مرا به یاد جمله ای از لوئیس دی جیانتی درباره‌ی فیلم‌های موج نو می‌اندازد، او می‌گوید: (شخصیت‌های این فیلمها همانندِ معادل‌های ادبی‌شان در آثار کامو و سارتر، فقط می‌توانند به خودشان ایمان داشته‌باشند، لیکن اعمال آنها در درجه‌ی اول تعیین‌کننده‌ی نقش آنهاست و فردیت امری تکاملی‌ست نه فرضی ثابت. به همین علت در شخصیت‌پردازی و درسبک به‌ویژه در مونتاژ بر بداهه‌سازی، تجربه‌گرایی و انعطاف در طرح‌ها تکیه دارد.)

همه‌ی مطالب مذکور روشن می‌کند سبک سینمای کیارستمی را نمی‌توان منحصر کرد به سینمای رئالیستی، موج نویی و یا به گونه‌های نقاشی (آن هم تنها به دلیل یا قابِ عکس‌گون بودن نماها یا شروع کارش از کانون پرورش فکری کودک و نوجوان با نقاشی)، بلکه سبک او از بیان مستقل او نشئت می‌گیرد که مبتنی بر طعم پاک اشاراتِ اوست...

 

شایان حبیبی / آذرماه 95

 

بنشین بر لبِ جوی و گذر عمر ببین

کاین اشارت ز جهانِ گذران مارا بس

          حافظ

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۱۰/۲۴

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">