Morning Star

Shayan Habibi Viewpoint About Manuscripts , Movie Review And Analysis Of Information Technology

Morning Star

Shayan Habibi Viewpoint About Manuscripts , Movie Review And Analysis Of Information Technology

۴۳ مطلب با موضوع «پیرامون ادبیات، فلسفه و عرفان» ثبت شده است


سبز به روایت قلب تپنده‌ی یک قطار
سرخ به قضاوت عادلانـه‌ی یک قمار

سـبز به شهامت عاجزانه‌ی یک غبار
سرخ به شهادت بزم‌دیده‌ی یک سوار

سرخ به استقامت درّنده‌ی یک شکار
سـبز به اصـالـت مردانـه‌ی یک چـنار

سرخ به ضیـافت دانه‌دانه‌ی یک انار
سبز به طـراوت ازیادرفته‌ی یک بهار



شایان حبیبی

فروردین 95

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۲۵
shayan habibi


"مرگ به همه‌ی ما لبخند می‌زنه...

و فقط یک مرد واقعی دراون زمان میتونه جوابشو با لبخند بده.

  گلادیاتور ساخته‌ی ریدلی اسکات"

---

کاش می‌توانستم...

اگرچه در انتزاع، برای لمحه‌ای به کوتاهی خیالی گذرا، جسم بی‌جان خود را از حصار این شهر سنگی برهانم.

حال که از سراب بودنِ بحر این عصر، ملالتی در دل فتاده، راهی نیست جز پناه بردن به بی‌کرانگی آسمان...

من که این‌چنین مکرّر، به خیزش بلامانع شبها دچارم. می‌بینم مادامی راکه فلک فرامی‌خواندَم و انفصال گام از بام به حدی ‌می‌رسد تا معلق‌وار سر بر بالین باد، نقش خفتن در شامگاه خویش را بی خندق‌های ناخوش خاک، خیال کنم.

 

کاش می‌توانستم...

سحرگاه، که فروغِ مهر، گام تیرگی شام را بدرقه می‌کند، چون جرقه‌ای نیمه‌جان، شعله در گندم‌زار شهودی‌ام بیندازم، تا راوی داستان تنهایی خویش باشم، حماسه‌ای که زبانه می‌کشد و می‌سوزاند، اگرچه طاقت بیانم نیست...

بنگرید به عمق چشمانم و دریابید عمق جراحت را.

ارتش روم بر انبوه واژگان شعله‌ور درمیان گندم‌زار پا می‌نهند و اندر رقص آتش روایت، مرا در اسارت جورشان لگدمال می‌کنند.

آه ازکه بنالم، من که زخم‌خورده‌ی یارانم، سیل مصیبت اغیار، پیشکشم.

کاش می‌توانستم، دستِ کم به خاطر پرهیزگاری خویش از روزگار اظهار شرمساری کنم.

خستگی بی‌امان، مونس بندبندِ روح نامیرای من و تنِ فانی‌ام ناگزیر به ادامه‌ی دم‌وبازدم در زندان زندگی... تیغ در دست و نبرد با هرآنچه میل هجوم در سر دارد، بتازید ای سپاه جانکاه و بخندید براین شام‌گاه، "سرگرم نشدید؟ مگر برای همین اینجا نیامدید!"

 

آیینه‌ای در مسافتی آکنده از ابهام، برق ‌میزند... نزدیک می‌انگارمش، در آن سویَش، سرایی جلوه‌ی بی‌سامانیِ امروزم را با تپش‌های امیدوارانه در قلبم زمزمه می‌کند...

کاش می‌توانستم، در آن هنگامه‌ی بی‌تکرار به نقشِ چهره‌ی خود، به مرگ، در آیینه لبخند بزنم...

کاش بتوانم و مجال بیابم خنده‌ی خرسندانه‌ی او را نظاره‌گر باشم.

 


شایان حبیبی

سینما نامه‌ای در اولین شب خرداد 95


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۳۲
shayan habibi


همه جا روز و شبم در پیِ او میگردم

من به دنبال خودم در پیِ او میگردم

 

طاقتم تاب شده، روی زمین افتادم

تا که باشد نفسم در پیِ او میگردم

 

کمرم کوه شکن، چوب تری در چشمم

کورم و در کوهِ عدم در پی او میگردم!

 

جای دعا پشت سرم، زخم زبان بر جگرم

گوش به آوای حرم، در پیِ او میگردم

 

آمده بانگ اذان تا که بسویش بپرم

با پر و بال دلم در پیِ او میگردم

 

سایه ها دور و برم، وهمِ شبح در قمرم

اندرین وهم و تبم در پیِ او میگردم

 

فکر فنا در سرِ من، تا که نماند اثرم

در پی افکار خودم، در پیِ او می گردم

 

آتش از فرق سرم بر تنِ گندم زارم

شعله در جان و تنم، در پیِ او می گردم

 

او خدایی در روانم که ازو بی خبرم

من به دنبال خودم در پیِ او میگردم

 

شایان حبیبی

اردیبهشت 95

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۱۴
shayan habibi


مینشینم روی یک نیمکت

چشمانم را می‌بندم، صدایی اندر صدایی دیگر، اصوات کرکننده

و من در پی صدایی که تسکینم دهد

چشمانم را باز می‌کنم، اینبار سکوتی باصدایی کرکننده، جیغ ممتد

و من در پی صدایی که بشکند این سکوتم را و تسکینم دهد....

 

نگاهم را می‌دزدد، گل سرخ تنهایی با قامت خمیده و دلگیر از اوضاع باغچه

چشمانم را می‌بندم شمیم خوش‌عطرش را می‌شنوم، صدای تسکین‌دهنده‌ای دارد....

چشمانم را باز می‌کنم، جای گل، صدای شکوه‌آمیزو رازآمیز برگ‌ها گوشم را نوازش می‌دهد!

راز فریادتان چیست، همچون من ناله‌ی جدایی سر می‌دهید یا تنها از قدوم سرزده‌ی باد خزان رنجانید؟

غبار زمین مهمان چشمانم می‌شود، می‌سوزد چشمانم اما نه از غبار و نه از باد بلکه تنها از جدایی و تنهایی

 

چشمانم را باز می‌کنم، در قفسم، پرنده‌ای اینجا نیست، غبار چشمم آب شده، بندبند تنم سرداب شده

گرداب پنهانی در سرم زمزمه‌ی پرواز می‌کند،

وجودمم چون هیولایی بی‌جان به سخره می‌گیرد آب‌نمای این هیاهو را

و هوای گرفته‌ی قفسم، بسته‌ست راه نفسم را

 

بار دیگر می‌بندم چشمانم را

چراغی روشن درون تیره‌ام را می‌کند روشن

‌رهیده‌ام از قفس، بال پروازم در این خلوتگه نورانی‌ست

چشمانم را باز می‌کنم، تنها نشسته‌ام روی یک تاب و روبرو بیابانی بی‌علف و آب

و تعدادی کبوتر که سراپا گوش فرا دادن به سکوت بی‌سروپای من...

 

شایان حبیبی- 12 مهرماه 1394

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۹۴ ، ۱۹:۱۱
shayan habibi

اکنون من در خانه ام آواره ام
حالم تب و در هاله ای جانانه ام

اگرچه دیروز صبح دل انگیزم با طعم تو بود
مهمان این خانه همیشه چَشم تو بود

حالا منم دیوانه و چون سایه ای آشفته و آواره در شبهای خانه میزنم پرسه
چشمان تو پیدا نشد، وهمی نشد در آینه،

روحت ولی در شکل خون از چشم من جاری شود
تا بلکه او راضی شود، جانی دمد بر خاکِ تو

شایان- 1 آبان‌ماه 1394

 



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۹۴ ، ۱۹:۰۵
shayan habibi


به کدام سو رهسپارم، سیاهی اندر سیاهی...  چشم به راه چه کسی این‌چنین غم‌زده‌ام !

ایستاده‌ام، می‌نشینم. نشسته‌ام، می‌خوابم. خوابیده‌ام می‌میرم...

چشم‌های تیره‌ی کسی اندر سیاهی رویت نشود، من اکنون تیره‌ترین چشم جهانم، امیدم به نگاه چه کسی‌ست؟

شیرینی مغزم سبب حمله‌ی مورها شده است و راه تفکر بسته است

ای کاش در این تنهایی و بی‌خبری، بگذرد ازین حوالی قاصد خوش‌خبری،

ای کفتر روشنایی بیاور از سوی آشنای دل خبری را، تا شاید بال‌های فکر در خود بیابد خروشی را

که از یاد رفته است، که بر باد رفته است...

 

مـوج غـول‌آسای دریای عـدم، می‌کشد در خود خـروش بـال من

پرده‌های گوش من رعدةکنان (لرزش کنان)، از غریوِ رعدِ سعدِ آسمان

 

نور دیده، بی فروغ و منتظر ظهور نورانی کسی در این سیاهی مطلق، در این تاریکی بی وصف...

من کجا هستم؟ من در میان نیستی، من در مقابل نیستی.

هستی من در نیستی گم شده‌است، باور من دچار سستی شده‌است

و لب‌ها آن چنان سنگین، توان ذکر اعجاب است بسی فریاد نابود است

همچنان افتاده‌ام، نفسی نمی‌رود تا برون آید،

چشمانم خیره به هیچ، دل از هر ضربی خالی، نه گرمایی نه سرمایی،نه محتاج نفس‌هایی که بر پیکر دهد جانی

نه صدایی از برون، نه فغانی از درون، عدم غالب و قالب سخت معدوم است

چه زجری و چه وزنی، چه آب آتش‌اندازی و خبری نیست از بی‌نیازی

محتاج محتاجم و تشنه، در طلب قطره نوری که از این ظلمت بی‌پایان خلاصی‌ام دهد

باید ادا کنم نام تابان و زلالش را ولی حال و روز لب‌ها ناگفتنی‌ست

تارهای صوتی‌ام، بی صورت پاره است و صدایم در نیستی عمیقاً بی صداست

 

چاره‌ام فکر است، لحظه‌ای بی‌زمان و بی‌مکان نام او را فکر کردم من

فکـر من شد، ذکـر من، چون شعله‌ای در جــان من

گوش فرا‌می‌دهم، صدای آرام‌بخش قدم‌هایی که می‌آید بسوی من

او کیست؟ لطف حق شامل حالم شده‌است و او کسی را بسوی من برای رهایی من فرستاده‌است،

ظاهرش انسان است، آشنای آشناست،

نزدیک‌تر آمد، چهره‌‌ی پر نور او برمن که همچون وزنه‌ای افتاده‌ام، آشکار و بی‌توهم می‌شود...

او منم !  صورتش رخ زیبا شده‌ی زشت من است.

او مرا می‌گیرد، او و من با هم شدیم،

شکر ازین رحمت طوفانی، ازین حادثه‌ی روحانی واندرین آگاهی، همچنان فاصله‌ی من با خدا طولانی‌ست.

بعد از این آزادی، نیستیِ نیستِ من، نیست شد و هستیِ من آغاز شد...


شایان حبیبی شهریور 1394



گم‌شدن در گم‌شدن دین منست         نیستی در هـست آیین منست

تا پیـاده می‌روم درکـوی دوسـت        سبز خنگ چرخ در زین منست       (حضرت مولانا)

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۴ ، ۱۳:۵۳
shayan habibi


امشب هم در دیار غربت افکارت نشسته ای و هنوز پرنده دلواپسی‌هایت محصور، کنج عوالم قلبت...

حتی نوشتن و فریاد ، باری از خفقان نمی‌کاهد !

روز تمسخر تلخی ها را به یاد داری، آن روزها عاشق تر بودی و نگران فتح قله های پر هیاهو نبودی،

ساده می‌پنداشتی لکه کوچک غم را، که امروز سراسر، هیولای وجودت شده است.

حالا محصور کدام عالم شده ای، کدام قله تو را میترساند از روزنه نوری که در اوهامت موج میزند.

آه احساس میکنم ملتمسانه گوش سپردی به غریو مهر افروزی،

تا دوباره بیابی آرمان گذشته خویش را

چشم دوخته ای به حضوری که برایت تجلی نقطه‌ی آغاز باشد،

تو اکنون محتاج تویی تا بیادت بیاورد انتهای مسیرت هیچوقت قرار نبوده این چنین تلخ و غریبانه، زندانی، زیر تپه‌ای خاک باشد...

من همان فریاد بی پایان توام. من تجلی نقطه آغاز توام، من هم‌اکنون می‌خواهم به یاد آوری هدفت غرق شدن بود، انتهای تو نابودی در تشعشعات نور بود. من آشناترین آشنای توام ، من توام...

به یاد آور انتهای مسیر نقطهی آغاز تو بود....


شایان حبیبی مردادماه 1394




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۴ ، ۱۴:۰۰
shayan habibi

آسمان بار امانت نتوانست کشید             قرعه‌ی فال به نام من دیوانه زدند      (حضرت حافظ)

 

گاه فراموش می‌کنم برای چه روی زمین آمده‌ام، هدفم را گم می‌کنم، اسیر قواعد دنیایی و تفاوت‌ها می‌شوم

و اسیر آنچه سبب فراموشی‌ام می‌شود...

 

در حکایتی گویند " پادشاهی فرزندش را برای پیدا کردن مروارید گرانبهایی -که خود در پی یافتنش بود- به مصر فرستاد، شوالیه راه سفر در پیش گرفت و هنگامی که به مصر رسید، عده‌ای دور او جمع شدند و فنجانی به اودادند، او از آن فنجان نوشید و به خواب رفت و فراموش کرد.... مروارید را فراموش کرد، پدرش را فراموش کرد..."

 

من اکنون حالی شبیه به شوالیه‌ی داستانمان را دارم، فراموش کرده‌ام برای چه و اصلاً از کجا به زمین آمده‌ام، خدای خویش را فراموش کرده‌ام، اگرچه خودم درخواست یافتن مروارید را از پروردگارم داشتم اما حالا مروارید گرانبها را از یاد برده‌ام و اسیر گرفتاری‌های کوچک و بزرگ سرزمینم شده‌ام. اسیر تفاوت‌ها، تبعیض‌ها و مانند این‌ها شده‌ام.

زمان برایم همچون متروهای سریع‌السیر شهرمان می‌رود، من می‌دوم اگرچه پیداست نمی‌رسم... در تن خستگی عمیقی احساس می‌کنم و انگیزه‌های کوچک مادامی مرا به حرکتی پویا وا می‌دارد، اما این روزها انگیزه‌ها هم تاریخ مصرفی کوتاه دارند و هنوز ماشین تولید انگیزه دست کم در سرزمین من یافت می‌نشود....


به شهر شلوغ و پر سروصدا نگاه می‌کنم، همه چیز را تصنعی می‌یابم، صداها همچون وهم‌هایی ناباورانه، گوشخراش... آدم‌ها همگی بلااستثنا ادا درمی‌آورند، و هرچیزی که ذره‌ای از تصنعی بودن فاصله دارد و در حال‌و‌هوای فانتزی امروز اندکی حقیقی می‌گراید، درحال کمیاب شدن بلکه هم نایاب شدن است. مثل برف و بارانی که نمی‌بارد و درختانی که در هیاهوی غبارها قایم باشک بازی می‌کنند.... رنگ‌ها همه حدی به‌سوی یک رنگ واحد شبه خاکستری میل می‌کنند...

و من اسیر همین امروزم و برده‌ی زندگی امروز و بساط تصنعی‌اش تا فراموش کنم " از کجا آمده‌ام و آمدنم بهر چه بود... "


شایان حبیبی اردیبهشت 1394


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۴ ، ۱۷:۲۸
shayan habibi


کمی دشوار است بخواهم از منی برایتان بگویم که حتی خودم هنوز به درک کاملی از او نرسیده‌ام،

گاهی دوستش دارم، گاهی از او متنفر می‌شوم...

گاهی با نکته‌ی شیرینی قند در دلم آب می‌کند و گهگاهی با کنایه‌ای تا مدت‌ها غمگینم می‌کند.

گاهی برایش اشک می‌ریزم و افسوس گذشته‌اش را می‌خورم
و گاهی دل‌شوره‌ی فردایش، آرامش امروزم را سلب می‌کند.


چیزی که تا امروز درباره‌ی او برایم بدیهی شده‌است، اینست که او عاشق است...

او عاشق زندگی‌ست و همه‌ی تلاشش این است که قدر ذره‌ذره‌ی این هدیه‌ی خدایی خویش را بداند،

او عاشق شعر و ادبیات است و پرشور می‌خواند و پرشورتر بازگو می‌کند،

او عاشق حکمت و فلسفه است و رشد عقلی‌اش را بدان وابسته می‌داند،

او عاشق عرفان الهی‌ست، اگرچه خود را لایق این عشق نمی‌داند،

او عاشق تاریخ است و آن را آینه‌ای اعجاب انگیز می‌داند که آینده در آن نقش بسته‌است،

او عاشق دنیای مجازی‌ نیست اگرچه آن را مکمل و لازمه‌ی دنیای واقعی می‌داند،

او عاشق آیتی‌ست چون آن را در زندگی امروزش از نان شب واجب‌تر یافته‌است،

و او عاشق سینماست و می‌گوید در عالم آن گذشته برایم چون تپه‌ای بوده که از آن پایین رفته‌ام و آینده همچون تپه‌ای که از آن بالا رفته‌ام...! من فراتر از دنیای محسوس‌مان را در این عالم درنوردیده ام.


این مقاله‌ای بود " درباره‌ی او " ، اویی که از من هم به من نزدیک‌تر است.

 اگرچه راهی طولانی برای شناختش در پیش دارم...


شایان حبیبی - 31 تیر 1394

 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۴ ، ۱۱:۰۰
shayan habibi


شانه های ظریف این مرد بزرگ روحانی را باید بوسید. او بزرگترین ماراتن تاریخ سیاسی ایران را با موفقیت پشت سر گذاشت. او بی شک "کارگردان" تمام مذاکرات بود. و حالا تاریخ به احترام روحانی و ظریف ایستاده است...

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست.
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...

و یک تسلیت جانانه خدمت دلواپسانی که هم اکنون در بند بند وجودشان سوزش شدیدی احساس میکنند، علی الخصوص آنها که صداوسیمای به گل نشسته مان هم پشتشان است.
.
و امید تنها بذر هویتمان نبود
که شیرینی پیروزیمان شد

 

23 تیرماه 1394 15:37 بعداز ظهر

عنوان نگاره: امید مرد روحانی

 



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۴ ، ۰۱:۵۱
shayan habibi



من به تو میتابم، تو نترس از تابش


تو بترس از خوابی که درآن نور نباشد هرگز

 



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۴ ، ۲۱:۵۵
shayan habibi


ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم
از بد حادثه این جا به پناه آمده‌ایم.


ره رو منزل عشقیم و ز سرحد عدم
تا به اقلیم وجود این همه راه آمده‌ایم .


سبزه خط تو دیدیم و ز بستان بهشت
به طلبکاری این مهرگیاه آمده‌ایم .


با چنین گنج که شد خازن او روح امین
به گدایی به در خانه شاه آمده‌ایم .


لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست
که در این بحر کرم غرق گناه آمده‌ایم .


آبرو می‌رود ای ابر خطاپوش ببار
که به دیوان عمل نامه سیاه آمده‌ایم .


حافظ این خرقه پشمینه مینداز که ما
از پی قافله با آتش آه آمده‌ایم .

 

حضرت حافظ

 





۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۴ ، ۲۱:۵۲
shayan habibi




خوش آنکه وصال تو میسر شده باشد
چشمم به جمال تو منور شده باشد

ریزم ز مژه اشک دمادم که بشویم
گر غیر جمال تو مصور شده باشد

 

حضرت سعدی

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۴ ، ۲۱:۵۰
shayan habibi



رزق حق حکمت بود در مرتبت

کان گلوگیرت نباشد عاقبت


این دهان بستی دهانی باز شد

کو خورندة‌ لقمه‌های راز شد


غم خور و نان غم‌افزایان مخور

زانک عاقل غم خورد کودک شکر


قند شادی میوة‌ باغ غمست

این فرح زخمست وآن غم مرهمست


غم چو بینی در کنارش کش به عشق

از سر ربوه نظر کن در دمشق


بهر روز مرگ این دم مرده باش

تا شوی با عشق سرمد خواجه‌تاش

 


حضرت مولانا

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۴ ، ۲۱:۴۸
shayan habibi



قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده درراه یقین

میترسم از آن که بانگ آید روزی
کای بیخبران راه نه آنست و نه این

 

حضرت خیام

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۴ ، ۲۱:۴۶
shayan habibi



همای اوج سعادت به دام ما افتد 


اگر تو را گذری بر مقام ما افتد 


حباب وار بر اندازم از نشاط کلاه


اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد


شبی که ماه مراد از افق طلوع کند


بُود که پرتو نوری به بام ما افتد

 

حضرت حافظ

 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۴ ، ۲۱:۴۴
shayan habibi



این سخن را من از امروز نه‌ گفتم، نه‌ نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم.
حقیقت نه به رنگ است و نه بو،
نه به های است و نه هو،
نه به این است و نه او،
نه به جام است و سبو...
گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم
تا کسی نشنود آن راز گهربار جهان را
آنچه گفتند و سرودند تو آنی
خود تو جان جهانی، گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی ...
که خود آن نقطه عشقی
که تو اسرار نهانی...

 

مولانا یا علی حیدری !

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۴ ، ۲۱:۴۱
shayan habibi




بعد از سماع گویی کان شورها کجا شد
یا خود نبود چیزی یا بود و آن فنا شد

منکر مباش بنگر اندر عصای موسی
یک لحظه آن عصا بد یک لحظه اژدها شد

چون اژدهاست قالب لب را نهاده بر لب
کو خورد عالمی را وانگه همان عصا شد

یک گوهری چون بیضه جوشید و گشت دریا
کف کرد و کف زمین شد وز دود او سما شد

الحق نهان سپاهی پوشیده پادشاهی
هر لحظه حمله آرد وانگه به اصل واشد

گر چه ز ما نهان شد در عالمی روان شد
تا نیستش نخوانی گر از نظر جدا شد

 

حضرت مولانا (کلیات شمس)

 



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۴ ، ۲۱:۳۹
shayan habibi



در دل من چیزی است،
مثل یک بیشه نور،
مثل خواب دم صبح
و چنان بی‌تابم، که دلم می‌خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.
دورها آوایی است، که مرا می‌خواند


سهراب سپهری

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۴ ، ۲۱:۳۷
shayan habibi


بهار را باور کردم،

امروز باورش کردم، اگرچه خیلی دیر شده باشد،

من دل به نسیم شورانگیز بهار می‌دهم، اگرچه گرم‌تر می‌گراید،

چشم به آفتاب هستی‌بخش بهار می‌دوزم، اگرچه کم‌فروغ‌تر می‌تابد،

و خود را رها می‌کنم درمیان چمنزارهای نم‌دارش، اگرچه رنگ سبزشان پریده باشد،

چشمانم را می‌بندم و خیسِ باران‌هایش می‌شوم، اگرچه اندک می‌بارد،

اما باران بهار، هنوز همان باران است، هنوز سردی قطراتش گونه‌هایم را به رقص بهاری وامی‌دارد

و هنوز بهار، اگرچه کم‌رنگ‌تر ار گذشته‌های دور سرزمینمان است

اما هنوز بهار است

و همان پیام قدیمی‌اش را درگوش تک‌تکمان زمزمه می‌کند،

تا شاید به خاطر بیاوریم اولین روز بهار را که در آن متولد شدیم...!




22 اردیبهشت 1394 - شایان حبیبی





۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۱:۰۲
shayan habibi