Morning Star

Shayan Habibi Viewpoint About Manuscripts , Movie Review And Analysis Of Information Technology

Morning Star

Shayan Habibi Viewpoint About Manuscripts , Movie Review And Analysis Of Information Technology

۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

تحلیل تطبیقی درمیان‌ِستارگان با حکمت‌ِخسروانی


گر چه این چرخ نیک گردانست     چرخِ افلاکِ عشق، گردانتر

جمله زاَفلاکِ عـشق، در ترسند     وان فلک در غمِ تو، ترسانتر      (مولانا)


من این صدا را پیش از اینها بارها شنیده‌ام... دریغا ندانستم، چه کسی بود؟ آشنا بود صدا....



هر کس که اندکی با اصول بیسیکِ دراماتورژی آشنا باشد، پس از تماشای آثار نولان، درمی‌یابد که او یکی از معدود سینماگران صاحب‌سبک معاصر هالیوود در رویه‌ای نو برای روایتِ درام و فرمِ داستانگویی‌‌ست، پیرامونِ اینکه چگونه او اصالتِ روایی آثارش را پس از خلقِ 9 فیلم بلند حفظ کرده و در سیری کمال‌گونه به گونه‌ای مستقل برای شیوه‌ی تعریفِ داستانش دست‌یافته، در مقاله‌ای مفصّل بدان خواهم پرداخت، اما اکنون نیّتِِ نمایان کردن مضامینی از قصه‌ای را دارم که او را در گزینش چنین فرمی در روایت رهنمون ساخته، ریشه‌هایی که هم اصول ساختاری و هم داستان حولِ آن‌ها شاخ و برگ یافته‌اند...

از پایان فیلم شروع کنیم، چه چیز سبب نجاتِ بشرِ رو به انحطاط و گیرافتاده در بحران شد... کوپر؟ یا دخترش؟ شاید هم بگویید سیاهچاله و این پاسخِ اغلب کسانی‌ست که سوداگونه براین باورند که نولان قصدِ تثبیتِ تئوری‌های استیون هاوکینگِ فقید را درسر می‌پرورانده و داستانش را حول جمله‌ای متاخر ازو بنا کرده که چنین است: ((زمان زیادی از حیات زمین باقی نمانده، و در روز بحران راهِ نجاتِ بشر در کرم‌چاله‌های فضایی خواهد بود.))

در ظاهر شاید هرکسی چنین برداشت‌های سطحی داشته باشد اما با اندکی عمق‌بینی در می‌یابید، راه‌حلی که نولان ارائه داده و اذعان داشته که این راه‌حل به دور از علوم و تئوری‌های امروزی، از شهودیات شخصیِ او به داستان فیلم راه یافته، حتی به گونه‌ای در ردِّ نظریه‌ی هاوکینگ است، گرچه در بیان ظواهرِ علمی در فضا از نظریاتِ فیزیکدانان بسیاری از جمله او و کیپ تورن بهره جسته اما راه رهایی از بحران، نه کَرکترِ خاصی بود و نه اختراعات، ابداعات و یا تئوری‌های علمی، بلکه مفهومی ماورائی در درون انسان به نام عشق منجیِ جامعه‌ی بشریت شد... به یاد بیاوریم دیالوگ‌های دکتر برند را در آگاهی‌اش از قدرتِ عشق حال آنکه بنا بر گفته‌اش بدان آگاهی کاملی نیز ندارد: (( من دوست دارم دنبال طنینی از قلبم برم، شاید بیش از حد وقتمون رو صرف فرضیه‌های علمیمون کردیم... عشق چیزی نیست که ما خلق کرده باشیم، و در عین حال شهودیه، قدرتمنده... عشق صاحب معنای فراتریه که شاید ما هنوز قادر به درکش نیستیم، ساخته‌ی دست ابعاد بالاتر که هنوز ما بهش آگاهی نداریم.... من در تمام کهکشان شیفته‌‌ی کسی هستم که ده ساله ندیدمش و می‌دونم به احتمال زیادی او الان مرده... عشق تنها چیزیه که فراتر از ابعاد زمان و فضا در جریانه و ما می‌شناسیمش و شاید وقتشه بهش اعتماد کنیم، با اینکه حتی نتونستیم درست بفهمیمش...)) و واژه‌ی "شاید"  نشانه‌ی شکی در کلامِ دکتر برند است که در قلبِ غایتِ فیلم به یقین مبدل شد.

و اما برویم سراغ چالش‌برانگیزترین سکانسِ فیلم زمانیکه کوپر درون سیاهچاله‌ای برزخ‌مانند دچارِ حالتی خلسه‌گون می‌گردد، مردی که پیش از آن تا دمِ مرگ رفته‌است و هرآنچه درد را به جان خریده‌است برای نجاتِ کودکانش، حالا در یک مختصات فضایی خاص در افلاک قادر به ارتباطی معنوی‌ با دخترش می‌گردد، با کسی که عاشقانه دوستش دارد، و شیئی (درفیلم ساعت) که واسطه‌ی انتقال آگاهی (درعرفان نور) میان آن دو می‌گردد. راستی مگر سیاه‌چاله به تعریف دانشمندان ظلمت بی‌پایان و عدم نیست، پس چگونه کوپر درآن در معرض نور و واسطه‌ای برای انتقال نور است؟

(( تعریف رسمی برزخ که عبارت از جسم است، اینست که: برزخ عبارت از جوهری است مقصود به اشاره‌ی حسّیه و گاه مشاهده شده‌است که اگر از پاره‌ای از برازخ نور زایل شود، مظلم می‌شود (تاریک شده) و ظلمتی در کار نیست مگر عدم نور و هر آنچه غیر نور باشد عدم و مظلم است:  و لَیسَت الظُلمه عباره الاعن عدم النور فحسب و کل غیر نورو نورانی مظلم

دراینجا اشاره می‌شود که ظلمت، عدم نیست، در اصطلاح حکمت اشراق برزخ به معنی جسم و برازخ جمع آن و اجسام است.اگر از جسمی نور زایل شود، تاریک می‌شود گرچه این تاریکی هم ظلمت نیست، البته جای گفتگو در مورد این اصطلاحات نیست، اما از لحاظ روشنی اشاره می‌شود که برزخ‌های خاضعه نیز هست که منظور از آن عناصر است و برزخ‌های عالیه که منظور ازآن کواکب و افلاک می‌باشد. نیز برزخ‌های علوّیه که همین مفهوم را داراست و برزخ‌های میِّتَه یا مرده که منظور جمادات است. به  هرحال چون برزخ مفهوم ماده را می‌رساند در حکمت اشراق دارای درجات است، چه در مورد افلاک و چه در مورد جمادات.... و محی‌الدّین ابن عربی می‌گوید برزخ حد فاصل میان ارواح مجرده و اجسام است. هر گاه به شی و یاجسمی نور بتابد و اشراق صورت گیرد، آن شی مقصود به حسّ می‌شود و اگر نور ازآن منقطع گردد، تاریک می‌شود. بخشی از کتاب حکمت خسروانی تالیفِ هاشم رضی))

کوپر با سرعت نور در حال عبور از سیاه چاله است، درحالی که جسم او می‌چرخد و همین سرعت زیاد سبب جدایی نسبی او با محسوسات است، واقعه‌ای که شبیه به آن در رقص سماع عرفا روی ‌می‌دهد ((از عرش رسد خروش دیگر، تو صورت این سماع بشنو)) فضایی که نولان ترسیم می‌کند، کاملا مشهود است که فضایی شهودی و درونی، ساخته‌ی ذهن خودآگاهِ کوپر است که منجر به ارتباط معنوی او با دخترش توسط اشیا می‌شود.



از تاثیر موقعیت فیزیکی و حتی زمانی بر ارتباطِ با عوالم دیگر سخن گفتیم، اما ربط این سیاه‌چاله با یک مختصاتِ خلسه‌گون و معنوی چیست؟ به یقین این پدیده‌ای اتفاقی نیست... در فیلم اشاره می‌شود که سیاه‌چاله در کنار سیاره زحل واقع شده، در ادامه متنی کوتاه از شرح شهرزوری بر حکمت‌الاشراق سهروردی را آورده‌ام که بیانی از زرتشت را به‌همراه دارد:

(( در بخشی از متن  از اصطلاحات نجومی و اسامی بروج جهت رساندن مفاهیم بهره بری شده است: "چون رسیدم به دورِ زحل، اواسط نور درآمد در پوستِ من، از برای آنکه طالعِ دَلو بود و زحل مربی و ولی آن" .... زحل یا کیوان از سیاره‌های منظومه‌ی شمسی‌ست. زحل درپهنه‌ی کهکشان سیاره سفید و بسیار درخشانی‌ست. وجه مشخص این سیاره نسبت به سایر سیاره‌ها آن است که حلقه‌ی نورانی شگفتی را همراه خود در فضا می‌کشاند. از دیدگاهِ ایرانی‌ها، بابلی‌ها، یونانی‌ها، زحل یا کیوان ویا ساتورن آخرین ستاره‌ی منظومه‌ی شمسی‌ست، به عقیده‌ی بسیاری زحل زیباترین و یکی از درخشان‌ترین اجرام آسمانی است و این درخشندگی، حالت اسرارآمیزی بدان بخشیده‌است.

این اشاره تعبیری‌ست از حکمت‌الاشراق، نکته در اینجاست، که با همه‌ی تخلیط مباحث درباره‌ی زرتشت و تعدد شخصیت و انحراف و کج‌راهی‌های نویسندگان و محققان، چهره‌ی متفکر و اندیشمند زرتشت برای اصحاب تفکر و حکمت، تاحدودی شناخته شده بود. تعبیر رازآمیز و کنایت‌گونه‌ی نویسنده بسیار زیبا بیان مطلب کرده که با رسیدن به دور زحل ماده‌ی مستعده‌ی زرتشت و ضمیر متفکر وی، نور را جذب کرده و روشناییِ دانش و درک را گرفته‌است.))

قصد من از آوردن متون ایران باستان و حکمتِ خسروانی نه تفسیرِ آثار نولان و نه ربط دادن شخصِ او به آیینِ زرتشت است. من تنها قصد دارم ریشه‌ی معنوی و عرفانی اثر او را که به روشنی برای هر بیننده‌ای مبرهن است با مستنداتی این چنین بازگو کنم، وگرنه راه حقیقت، واحد است و ادیان و الفاظ وابسته‌اش چندان حائز اهمیت نیست، بلکه ذات حقیقت است که اهمیت دارد. در مقاله‌ی پیشین از مفهوم راز در سینمای نولان گفتم، رازی که در قالب کلام و واژگان نمی‌گنجد، و این خرده‎‌نکته‌ها، باریکه‌های نوری‌ست برهمان راز ازلی آفرینش و عوالم موازی هستی، اما راز فاش نمی‌شود... تنها به گونه‌ای و از وجهی یادآوری و روایت می‌گردد. نولان در "اینسپشن"  مِن بابِ خودآگاهی و ضمیرِ ناخودآگاه، عوالم خیال، وهم و رویا، سوالات بسیاری مطرح می‌کند، که گویی پاسخ بسیاری از سوالاتِ جدی فیلم او در اینجا پاسخ داده ‌می‌شوند، اما اینترستلار برای مخاطبی که سوالات اینسپشن برایش مسئله و هضم نشده، شاید تنها تجربه‌ای از وجوهی بعضاً علمی‌تخیلی و سرگرم‌کننده در فضا باشد که تماشایش خالی از لطف نیست، اما راز نهفته در فیلم فراتر از اینهاست و اندکی عمق‌نگری می‌طلبد، نه بحث و جدل. از دیگر ایده‌های مشهود نولان که انگار راه نجات بشر را در گذشته و باز مفاهیمی از ایرانِ عرفان‌گرای باستان می‌بیند، تنها دیالوگی‌ست که نام فیلم در آن بر زبان کوپر می‌آید: (( زمانی عادت داشتیم به جایگاهمون در میان ستاره‌ها فکر کنیم، اما حالا نگاهمون فقط به این پایینه و نگران جایگاهمون در بینِ این گرد و غباریم...)) فکر کردن گذشتگان این سرزمین به جایگاهشون در بین کواکب و ستاره‌ها و درواقع علم افلاک، امری بدیهی‌ست آنگونه که به پیش‌بینی آینده‌ی مردمان منجر می‌شده... و حال نگاه بشر به محسوساتی‌ست که شاید روزی به دست خودش عامل تهدید خود او باشد...

قیاس‌های نابجای فیلم با ادیسه‌ی کوبریک جز در اموری سطحی، در کلّیت به‌شدت نابجاست زیرا که نگاه کوبریک به آدمی‌ست که به فضا می‌برد و دغدغه‌ی او و مخاطبش نیز فضاست حال آنکه دغدغه‌ی نولان در این فیلم نه از جنس کوبریک بلکه شبیه به نگاه تارکوفسکی در سولاریس است، او کوپر را به فضا می‌برد اما نگاهش به بشر روی زمین است، و در نهایت شباهتی دیگر به افکار تارکوفسکی در بیان مفهومی به نام عشق که قابل درکِ بشر نیست و سرانجام ناجی او می‌شود... مفهومی که درحد کمال می‌توانیم بگوییم همان مفهومِ درپرده و پیدا و بی‌پایان خداست، خدایی که طنین صدایش نه در فاصله‌ی اندکی از من و تو بلکه درون من و توست...

 

شایان حبیبی

شهریور 95

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۵۲
shayan habibi


نشود فاش کسی آنچه میان من و توست

تا اشاراتِ نظـر، نامه رسـانِ من و توست

گوش کن با لبِ خاموش، سخن می‌گویم

پاسخم‌گو به نگاهی که زبان من و توست

((هوشنگ ابتهاج))

 

 در حقیقت کریستوفر نولان در پرستیژ مارا به چه چیز ارجاع می‌دهد، به شعبده؟ به زندگی؟ به فیزیک؟ یا به سینما و ارتباط اعجازِ آن بر پرده با صحنه‌ی شعبده؟ شاید هم بقول خیلی‌ها به هیچ‌چیز! اما من می‌گویم ارجاع نولان به هستی‌ست... و در واقع به همه چیز... هستی‌ای که دارای ظاهری عینی و باطنی معمایی‌ست، مانند شعبده که ظاهری وسوسه‌برانگیز، سرگرم‌کننده و جذاب دارد، که همه می‌بینند، اما همه چیز در پسِ پرده‌ای می‌گذرد که با چشم دیده نمی‌شود، رازی که بازگو نمی‌گردد مگر برای تشنگان معدودش آن هم نه با زبان... رازی که اغلبِ ما هم میلی به درک آن نداریم چون "دوست داریم فریب ظاهر را بخوریم" ، چون به قول پر تکرار ترین دیالوگ فیلم، "با دقت نگاه نمی‌کنیم"، در واقع به جای نگاه کردن با عقل تنها با چشم صورت‌بین نظاره گریم و مقصود نولان از نگاه با دقت، یقیناً نگاه عقلانی‌ست... و چرا عقل؟ چون چشم ما به مثابه‌ی عینکی‌ست برای دیدن عینیات و نه برای درک... چگونه پسرک با دیدن شعبده‌‌ی غیب کردن پرنده، پی به مرگ او و راز کوچک آن برد؟ با چشم یا با عقل؟



اما به راستی راز چیست؟ آیا راز کلامی‌ست که می‌توان بر زبان آورد اما ما به دلیلی پنهان می‌کنیم؟ من به شما می‌گویم که راز ، سرّی‌ست که قادر به بیان آن نیستیم و حتی اگر بخواهیم در قالب واژگان و زبان نمی‌گنجد...صحنه‌ای را بیاد بیارید، که آلفرد بوردن به پسرک میگوید: (همه برای دونستن راز بهت التماس می کنند ولی به محضِ اینکه راز رو بهشون بگی دیگه براشون ارزشی نداری. هرگز رازت رو برای کسی فاش نکن...)  مقصود از همه کیست؟ و چگونه است که خودِ بوردن راز را به شیوه‌ی خود به پسرک می‌گوید؟ اما به او چنین نصیحتی می‌کند؟ این همان دریافت معنوی و درونی‌ست که تنها کسانی که راز را بدانند با یکدیگر درمیان می‌گذارند، رازی که در زبان نمی‌گنجد و اگر به زبان آید سببِ کسرت بی‌طاقتان و بی‌ارزشی خود راز و رازدار می‌شود، چنانچه در عرفان می‌دانیم، مولانا و شمس در خلوت‌های طولانی خود واقف به اسراری می‌شدند که برای عموم مردم بازگو نمی‌کردند... و باز در پرستیژ همچون تسلا که رازی عظیم را فاش نکرد چون آمادگی دریافت راز را در کسی ندید... همیشه در وصف سینماگرانی که میشناسم به راحتی مبنی بر نظرات خویش قادر به دفاع ویا نقد تندِ آثارشان هستم، به جز نولان که با آمدن نامش، زبانم بند می‌آید و بیان دریافت‌های شخصی‌ام از فیلم‌هایش سهل نیست، مگر در مصاحبت با معدود کسانی که گویی پی برده‌اند به رازی که او در پس پرده‌ی سینمایش ، نیّت یادآوری‌اش را دارد، نه فاش کردن! همچون پرستیژ که قصد یادآوری نگاهی عقلانی به هستی را دارد، و همین نیت در "اینسپشن" کامل‌تر میشود و از نگاه به تفکر عقلانی و تلاش برای یافتن آگاهی بر ضمیر ناخودآگاهمان تعالی یافته...  راز فیلم پرستیژ، دوقلو بودن بوردن، یا اساسِ کلک در شعبده‌ها و حتی اختراع عجیب تسلا نیست، بلکه راز فراتر از اینهاست... "آیا با دقت نگاه میکنی؟"

 

شایان حبیبی

شهریور 95

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۲۱
shayan habibi


سبز به روایت قلب تپنده‌ی یک قطار
سرخ به قضاوت عادلانـه‌ی یک قمار

سـبز به شهامت عاجزانه‌ی یک غبار
سرخ به شهادت بزم‌دیده‌ی یک سوار

سرخ به استقامت درّنده‌ی یک شکار
سـبز به اصـالـت مردانـه‌ی یک چـنار

سرخ به ضیـافت دانه‌دانه‌ی یک انار
سبز به طـراوت ازیادرفته‌ی یک بهار



شایان حبیبی

فروردین 95

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۲۵
shayan habibi


"مرگ به همه‌ی ما لبخند می‌زنه...

و فقط یک مرد واقعی دراون زمان میتونه جوابشو با لبخند بده.

  گلادیاتور ساخته‌ی ریدلی اسکات"

---

کاش می‌توانستم...

اگرچه در انتزاع، برای لمحه‌ای به کوتاهی خیالی گذرا، جسم بی‌جان خود را از حصار این شهر سنگی برهانم.

حال که از سراب بودنِ بحر این عصر، ملالتی در دل فتاده، راهی نیست جز پناه بردن به بی‌کرانگی آسمان...

من که این‌چنین مکرّر، به خیزش بلامانع شبها دچارم. می‌بینم مادامی راکه فلک فرامی‌خواندَم و انفصال گام از بام به حدی ‌می‌رسد تا معلق‌وار سر بر بالین باد، نقش خفتن در شامگاه خویش را بی خندق‌های ناخوش خاک، خیال کنم.

 

کاش می‌توانستم...

سحرگاه، که فروغِ مهر، گام تیرگی شام را بدرقه می‌کند، چون جرقه‌ای نیمه‌جان، شعله در گندم‌زار شهودی‌ام بیندازم، تا راوی داستان تنهایی خویش باشم، حماسه‌ای که زبانه می‌کشد و می‌سوزاند، اگرچه طاقت بیانم نیست...

بنگرید به عمق چشمانم و دریابید عمق جراحت را.

ارتش روم بر انبوه واژگان شعله‌ور درمیان گندم‌زار پا می‌نهند و اندر رقص آتش روایت، مرا در اسارت جورشان لگدمال می‌کنند.

آه ازکه بنالم، من که زخم‌خورده‌ی یارانم، سیل مصیبت اغیار، پیشکشم.

کاش می‌توانستم، دستِ کم به خاطر پرهیزگاری خویش از روزگار اظهار شرمساری کنم.

خستگی بی‌امان، مونس بندبندِ روح نامیرای من و تنِ فانی‌ام ناگزیر به ادامه‌ی دم‌وبازدم در زندان زندگی... تیغ در دست و نبرد با هرآنچه میل هجوم در سر دارد، بتازید ای سپاه جانکاه و بخندید براین شام‌گاه، "سرگرم نشدید؟ مگر برای همین اینجا نیامدید!"

 

آیینه‌ای در مسافتی آکنده از ابهام، برق ‌میزند... نزدیک می‌انگارمش، در آن سویَش، سرایی جلوه‌ی بی‌سامانیِ امروزم را با تپش‌های امیدوارانه در قلبم زمزمه می‌کند...

کاش می‌توانستم، در آن هنگامه‌ی بی‌تکرار به نقشِ چهره‌ی خود، به مرگ، در آیینه لبخند بزنم...

کاش بتوانم و مجال بیابم خنده‌ی خرسندانه‌ی او را نظاره‌گر باشم.

 


شایان حبیبی

سینما نامه‌ای در اولین شب خرداد 95


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۳۲
shayan habibi