Morning Star

Shayan Habibi Viewpoint About Manuscripts , Movie Review And Analysis Of Information Technology

Morning Star

Shayan Habibi Viewpoint About Manuscripts , Movie Review And Analysis Of Information Technology

۴ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۴ ثبت شده است

Lost Highway (1997) From David Lynch

 


دیوید لینچ بار دیگر مخاطب را در نظریه‌های روان‌شناسانه‌ی خود فرومی‌برد ، او این بار در یک فضاسازی سینمایی کاملاً آشنا و ملموس ما را با تفکرات غیرمتعارفش درگیر می‌سازد، دنیای لینچ در بزرگراه گمشده خالی از ابهام نیست البته شاید از دید یک تماشاگر سال 1997 فیلم تا پایان سرشار از ابهامات و پراز گره‌های مختلفی باشد که قبل از بازگشایی تمامی آن‌ها، تیتراژ پایانی فیلم، نگاه مات و مبهوتش را تا ابد بر پرده‌ی سینما حک می‌کند و تا روزها فکر او را درگیر فضای ساختارشکن فیلم و افکار چندگانه‌ی فرد مدیسون می‌کند... اما از نگاه تماشاگران امروزی، از همان ابتدا کاراکترها آشنا هستند و شخصیت‌های دوگانه‌ی آن‌ها، آن چنان مبهم و دور از ذهن نیستند و این به خاطر اهمیت فوق‌العاده‌ی بزرگراه گمشده در سینمای امریکا و طبعاً خط فکری دیوید لینچ است که بعدها به تفکرات بسیاری از کارگردانان جهت داد. البته نمی‌توان انکار کرد که پیش از این فیلم، آثار درخشانی همچون مخمصه‌های بعدازظهر ساخته‌ی مایا درن و قلب انجل ساخته‌ی آلن پارکر نیز در ترسیم چنین کاراکترهایی مبهم و پیچیدگی در روایت داستانی بومی، هموارکننده‌ی راه لینچ بوده‌اند، اما نبوغ لینچ بدیهی‌ست در بیان یک تم داستانی قرن بیست‌ویکی در فضاسازی چندبعدی نزدیک به آثار کلاسیک و موسیقی بی‌ حدواندازه قوی و خوبی که در سکانسهایی ما را کاملاً در فضای فیلم فرومی‌برد، و همچون رویا و کابوس با یک شوک خفیف یا قوی ما را مجبور می‌کند، نگاهی به اطراف بیندازیم و به خود بقبولانیم که خارج از تفکرات ذهنی لینچ و بطن شخصیت‌های آشفته‌اش قرار داریم... این همان کاری‌ست که رسالت اصلی سینماست و در آثار لینچ به وضوح ستودنی‌ست.

اگرچه فیلم از بعضی منظرهای اغواگرایانه دچار اغراق است، اما واضح است که لینچ قصد داشته هر سطح تفکری را تا پایان مجذوب فیلم خود نگه دارد اگرچه آنچه در عمل پیش آمد مطابق میل او نبود. استقبالی که از بزرگراه گمشده شد نه چندان گرم بلکه معتدل بود و برای بسیاری از تماشاگران، فیلم دیرفهم است، اگرچه لینچ فرض کرده مخاطب درک کافی از زبان فیلم را دارد تا سرنخ‌های تلویحی را که گره‌گشای داستان اوست پیدا کنند.




اگر فیلم با ترتیب زمانی‌اش بررسی شود سردرگم می‌شویم ولی منطقی ذاتی در آن است، به رغم ذات سفت و سخت خطی وقایع وقتی فرد در ابتدای فیلم می‌شنود "دیک لورانت مرده"، در واقع این پیغام خود او در آینده است و در حقیقت نه‌تنها فرد بلکه تمام کاراکترهای اصلی فیلم، هویتی دوگانه دارند. آقای ادی، دیک لورانت است- فرد، پیت است و رنی، آلیس. ما روی شخصیت چندگانه‌ی فرد-پیت تمرکز می‌کنیم چون فیلم از دید آشفته‌ی اوست و وضعیت برای هر دوی شخصیت‌های آلیس-رنی و ادی-دیک دارای غرابت کمتری نیست.

آقای ادی روشن است که آدم بد فیلم است و یک جنایت‌کار روانی‌ست که از تسلطش بر زنان لذت می‌برد (که خیلی بی‌شباهت به آقای ریندر در "قلباً وحشی" نیست) و شخصیت‌پردازی او پزرگراه‌گمشده را از اکثر آثار لینچ متمایز می‌کند، زیرا در بیشتر کارهای او انحرافات بدمن فیلم از ابتدا مشخص نیست و ذره‌ذره شما با فرو رفتن در دنیای او با شرارت‌های شخصیت منفی آشنا می‌شوید. اما در اینجا با اولین سکانس حضور آقای ادی معرف ذات پلید اوست و در ادامه تنها این آگاهی تشدید می‌گردد.

آخرین مطلبی که در این بخش از تحلیل به آن اشاره می‌کنم حضور مرد مرموز داستان است، کسی که با گریمی ترسناک و چهره‌ای سفید و ابروهایی محو، به نظر می‌رسد معمای اصلی قصه است. در فیلم اشاراتی وجود دارد که خواه مستقیم و خواه باواسطه روشن می‌کند مرد مرموز خود فرد است. فرد در نهایت آن‌هایی که او را از خود مأیوس کرده‌اند به قتل می‌رساند، آیا مرد مرموز نقابی‌ ست که او میتواند گناهانش را به گردن او بیندازد و یا به مثابه‌ی وجودی که او را از واقعیت جدا می‌کند تا دیگران را متقاعد کند به اشتباه محکوم شده است.بحث را با دیالوگ بحث‌برانگیزی از سوی کاراکتر مرموز فیلم تمام می‌کنم : "در مشرق دور، وقتی کسی به اعدام محکوم می‌شود، به جای دوری فرستاده می‌شود، درحالی‌که نمی‌داند چه زمانی جلاد تیری به پشت سرش خالی می‌کند".

 


شایان حبیبی - 21 اردیبهشت 1394

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۲:۴۹
shayan habibi


بهار را باور کردم،

امروز باورش کردم، اگرچه خیلی دیر شده باشد،

من دل به نسیم شورانگیز بهار می‌دهم، اگرچه گرم‌تر می‌گراید،

چشم به آفتاب هستی‌بخش بهار می‌دوزم، اگرچه کم‌فروغ‌تر می‌تابد،

و خود را رها می‌کنم درمیان چمنزارهای نم‌دارش، اگرچه رنگ سبزشان پریده باشد،

چشمانم را می‌بندم و خیسِ باران‌هایش می‌شوم، اگرچه اندک می‌بارد،

اما باران بهار، هنوز همان باران است، هنوز سردی قطراتش گونه‌هایم را به رقص بهاری وامی‌دارد

و هنوز بهار، اگرچه کم‌رنگ‌تر ار گذشته‌های دور سرزمینمان است

اما هنوز بهار است

و همان پیام قدیمی‌اش را درگوش تک‌تکمان زمزمه می‌کند،

تا شاید به خاطر بیاوریم اولین روز بهار را که در آن متولد شدیم...!




22 اردیبهشت 1394 - شایان حبیبی





۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۱:۰۲
shayan habibi
 

هنرمند خالق چیزهای زیباست.

عیان کردن هنر و نهان کردن هنرمند هدف هنر است.

منتقد کسی است که تاثیرات خود را از چیزهای زیبا در صورت یا ماده ای نوین ترجمه می کند.

برترین و فروترین نقدها گونه ای از شرح حال خود نگاشتن است.

آنها که در چیزهای زیبا معانی زشت می یابند فاسدند بدون آنکه جذابیتی داشته باشند و این عین نقصان است.

آنها که در چیزهای زیبا معانی زیبا می یابند امیدی برایشان هست.

اما نخبگان کسانی هستند که چیزهای زیبا نزد ایشان جز زیبایی مطلق معنایی ندارد.

چیزی به نام کتاب اخلاقی یا ضد اخلاقی وجود ندارد.کتابها یا خوب نوشته شده اند یا بد .همین و بس.

بیزاری قرن نوزدهم از مکتب واقع گرایی همانند خشم کالیبان است وقتی چهره خود را در آینه می دید.

و بیزاری قرن نوزدهم از مکتب رمانتیک خشم کالیبان است که چرا چهره خود را در آینه نمی دید.

اخلاق آدمی بخشی از مواد کاربردی هنرمند است.

اما کمال اخلاق در هنر این است که هنرمند بتواند از یک وسیله ناقص استفاده کامل کند.

هیچ هنرمندی در سودای اثبات چیزی نیست.

حتی چیزهایی که حقیقت دارند قابل اثباتند.

هیچ هنرمندی ملاحظات اخلاقی ندارد.ملاحظات اخلاقی در هنرمند خطای نابخشودنی سبک اوست.

هنرمند را منهیات درونی نیست. هنرمند می تواند همه چیز را بیان کند.

زبان و اندیشه افزار کار هنرمند است.

خیر و شر مواد کار هنر است.

ازدیدگاه صورت،نقطه کمال همه هنرها موسیقی است.از دیدگاه احساس،اوج قله هنرها تئاتر است.

همه هنرها را سطحی و عمقی است.کسانی که از سطح به عمق می روند به میل خویش خطر می جویند.کسانی که رمزها و رازها را در عمق هنر می خوانند نیز خود را در مخاطره می افکنند.

هنر آینه زندگی نیست بلکه آینه تماشاگر است.

تنوع عقاید نسبت به اثر هنری نشان غرابت،پیچیدگی و پرمایگی اثر است .

وقتی منتقدان با هم خلاف دارندهنرمند با خویشتن هم آهنگ است.

ما می توانیم کسی را که چیز مفیدی ساخته است ببخشیم مشروط بر آنکه آن را به زیبایی نستاید و تنها عذر برای ساختن یک چیز بی فایده این است

که سازنده آن را شدیدا به زیبایی ستایش کند.

همه هنرها اساسا از فایده مبرا هستند.

اسکار وایلد


 

 

The artist is the creator of beautiful things. To reveal art and conceal the artist is art's aim. The critic is he who can translate into another manner or a new material his impression of beautiful things.

The highest as the lowest form of criticism is a mode of autobiography. Those who find ugly meanings in beautiful things are corrupt without being charming. This is a fault.

Those who find beautiful meanings in beautiful things are the cultivated. For these there is hope. They are the elect to whom beautiful things mean only beauty.

There is no such thing as a moral or an immoral book. Books are well written, or badly written. That is all.

The nineteenth century dislike of realism is the rage of Caliban seeing his own face in a glass.

The nineteenth century dislike of romanticism is the rage of Caliban not seeing his own face in a glass. The moral life of man forms part of the subject-matter of the artist, but the morality of art consists in the perfect use of an imperfect medium.

No artist desires to prove anything. Even things that are true can be proved. No artist has ethical sympathies. An ethical sympathy in an artist is an unpardonable mannerism of style. No artist is ever morbid. The artist can express everything.

Thought and language are to the artist instruments of an art. Vice and virtue are to the artist materials for an art. From the point of view of form, the type of all the arts is the art of the musician. From the point of view of feeling, the actor's craft is the type. All art is at once surface and symbol. Those who go beneath the surface do so at their peril.

Those who read the symbol do so at their peril. It is the spectator, and not life, that art really mirrors. Diversity of opinion about a work of art shows that the work is new, complex, and vital. When critics disagree, the artist is in accord with himself. We can forgive a man for making a useful thing as long as he does not admire it. The only excuse for making a useless thing is that one admires it intensely.

All art is quite useless.


OSCAR WILDE

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۰:۳۲
shayan habibi

ستاره صبح ، ترکیب زیبایی که شاید برای هیچکس به اندازه ی من پر از معنی و مفهوم نباشد . اکنون قصد دارم از فلسفه پشت این عبارت برایتان بگویم . ترکیبی که سالهای سال است زیر سایه اش به آرامشی خیال انگیز میرسم . رها می شوم از قید و بندهایی که قصد دارند آزادیم را محدود کنند. ترکیبی که برای من نماد خدا ست ، خدایی که هیچگاه تنهایم نگذاشت . نماد مادری مهربان که چون ستاره ای زیبا راه را برایم روشن کرد . و من تا آخر عمر ، امیدوار ، شاد و مطمئن زندگی خواهم کرد . مطمئن از اینکه همیشه درست ترین راه را خواهم رفت . و من تا ابد شیرینی غم ستاره ی صبح را در دلم احساس خواهم کرد و لذت خواهم برد .



و اما ستاره صبح ، ساخت این ترکیب بر می گردد به زمان کودکی من ، هنگامی که من به کمک یکی از عزیزترین نزدیکانم توانستم عنوانی رو پیدا کنم که برایم سرشار از اسرار نوستالژیک زندگی شخصیم و مفاهیم امیدوار کننده باشد . ترکیبی که آینده را برایم روشن میکند و من ذره ای در زندگی نا امید نمی شوم چون زمانی یاد گرفتم که امید همان نردبام پیروزی ست . ستاره و صبح هر دو واژه های سرشار از مفاهیم زیبا و امید بخش اند و هر کدام آنها در یک ترکیب بی نظیر یه اوج خود می رسند و کمال می یابند .


منظور من از صبح در این عبارت هنگام روز نه ، بلکه سحرگاه است. هوای گرگ و میش قبل از طلوع آفتاب که دقایقی هر چند کوتاه است اما آنقدر حال و هوای عجیبی دارد که زبانم برای توصیف احساسم درباره این زمان قاصراست . ذره ذره هوا روشن می شود و آواز پرنده ها و حضور پر رنگ آفتاب، فضا را به کلی تغییر می دهد . برای من دوست داشتنی ترین زمان در کل روز همین موقع ست ، شاید غمگین باشد ولی پر از معنی ست و من را یاد روزهای سختی می اندازد که به پیروزی منتهی شد .  این غم یا سختی چیزی نیست که بخواهم از آن فرار کنم اتفاقا باعث افتخار من است ، همین روزهای سخت زندگی بودند که شخصیت امروز من را به این شکل ساختند و من همیشه وقتی به گذشته نگاه می کنم روزهای سخت را خیلی بیشتر از دوران راحت زندگیم دوست دارم ، روزهایی که به خدا هم نزدیکترم و اطمینان بیشتری به خودم ، آرمانهام و مسیر زندگیم دارم.


و ستاره هم که نماد امید است ، زیباترین احساسی که یک انسان می تواند در دنیا تجربه و یا از آن فرار کند. البته ستاره می تواند مظهر منجی هم باشد ، کسی که هر لحظه همچون یک ستاره دنباله دار راه را به من نشان داده . این دیگه مربوط به خود فرد می شود که منجی چه کسی ست . خدا یا حتی خود آدمی در خیلی شرایط زندگی میتواند ،منجی خودش باشد و یا هر کس دیگری.


اما برای توصیف کنارهم آمدن این دو کلمه و ساخت ستاره ی صبح ، چندی پیش دیالوگی را در یکی از فیلمهای مورد علاقه ام شنیدم که به خوبی مفهوم را منتقل میکند ، جالب اینجاست که همین دیالوگ عینا در آیه ای از قرآن وجود داشته ، پس حرفم را کوتاه می کنم ضمن تشکر از وقتی که برای خواندن این مطلب گذاشتید ، همیشه امیدوار باشید ...

 

تاریکترین زمان شب درست قبل از فرارسیدن سپیده دم است و من به شما قول میدهم سپیده دم فرا خواهد رسید.

 ( شوالیه تاریکی برمی خیزد - کریستوفر نولان)

 

إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ أَلَیْسَ الصُّبْحُ بِقَرِیب

(آیه هشتاد و یک سوره هود)



شایان حبیبی - 6 مهر 1393

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۱:۴۴
shayan habibi